شبیه پایان

وقتی در اینجا شروع کردم به نوشتن یکی از روزهای اسفند 86 بود. با کلی انرژی و شور و شوق...نمی دونم چطور اما یهو اسم "یک فنجان آرامش داغ برای دلم" به ذهنم رسید.  ترکیی از چیزهای دوست داشتنی ِمن.عاشق این عتوان بودم و همیشه در آرزوی نوشیدن اون فنجان ِداغِ آرامش ...فک می کردم بهتر از این ترکیب چیزی نمی تونست در وصف ِحس و حال من باشه.یادمه کم کم حال و هوای خودمم بهتر و بهتر میشد.از اسفند 86 تا الان خدا می دونه چقدر روز گذشته و چقدر اتفاق های عجیب و غریب در زندگی من افتاده که خیلی هاش تو سینه ی اینجا مدفونه.چقدر زندگی من بالا و پایین داشته و چقدر این سیب ِ زندگی ِ من چرخ خورده.

مهمترین اتفاقات زندگی من در همین بازه افتاده. اتفاقهای خوب و بد و حتی اشتباهات تکراری...جوونی من در بین برگهای اینجا گذشته...بین سطرهای اینجا!

به هر حال خیلی از روزها و حس هایی که اینجا نوشتم برام دوست داشتنی بوده ...دلم نمیاد از اینجا و از اون روزها و حتی دوستام دل بکنم...دلم نمیاد از "یک فنجان آرامش داغ برای دلم" دست بکشم اما انگار خیلی وقت پیش ها باید این کار رو می کردم...نمی دونم شاید اگه همون سه سال پیش که اینجا باید تعطیل میشد این اتفاق افتاده بود، خیلی از نوشته های این سه سال آخر اینجا رنگ و بوی دیگه ایی می گرفت و شاید خود منم همینطور!

دیگه مثل وبلاگ قبلی  در اینحا خیلی  از حرفها و دردهای عمومی نگفتم و اینجا بیشتر حکم روزنگار زندگی ِ من رو داشت و الانم فک می کنم دیگه زندگیم از اون مرحله ایی که مبشد بی دغدغه یا با  دغذغه ی کمتر علنیش کنم گذشته.

یک دنیا ممنونم از همه کسایی که این مدت همراهم بودن و از تک تک دوستای خوبم یک دنیا سپاسگزارم... امیدوارم کسی رو ناخواسته با نوشته هام ناراحت نکرده باشم.

من همیشه از خداحافظی ِهمیشگی بدم میاد.سخته یه نقظه ی پایان همیشگی برای چیزی بذارم. شاید یه زمانی یا یه روزی باز فک کردم حرفهایی برای گفتن در اینجا دارم و یا حس کردم دلم برای اینجا تنگ شده و یه دستی به سر و روش کشیدم...نمیدونم...

از دل کندن بدم میاد.از این فعلی که متاسفانه در زندگی من خیلی صرف شده!این دل کندن لعنتی...

همتون رو دوست دارم.

مواظب خودتون باشید.

خدا حافظ یک فنجان آرامش ِ داغ ِ من...دلم برات تنگ میشه...خیلی...

p.s:  چند وقت پیش تو نت سرچ کردم ببینم غیر از اسم بلاگِ من جایی دیگه هم این اسم وجود داره یا نه؟! آخه دلم می خواست  می شد این اسم و حق کپی رایتش رو برای خودم نگه دارم!!! و شاید یه روز به آرزوم برسم و این اسم رو روی اون بیزنسی که میخوام راه بندازم بذارم!! در کمال تعجب دیدم یه بلاگ دقیقا همین اسم رو برداشته بود! زهی خیال باطل!!

لباس سپید عروسی...

*خیلی خیلی ممنونم از لطف تموم دوستان بخاطر آدرس سایتهایی که معرفی کردن.یک دنیا از مهسای نازنین  ممنونم که پیشنهاد داده بود واسم از اونجا لباس عروس بگیره. پیشنهادی که یه دنیا خوشحالم کرد .حیف فرصت  کم بود وگرنه حتما بهش زحمت می دادم. هر چند می دونم زحمت زیادی واسش داشت.دیروز صب اولش با شور و شوق مدلهای زیبای سایت رو نگاه می کردم اما بعد دیدم تو همه ی سایتها نوشته  نزدیک یک ماه طول میکشه تا آماده بشه و به دستم برسه.

از دوست نازنینی که عکس لباس عروس خودش رو برام فرستاده بود هم کلی ممنونم!حب حالا بعد از این تشکرات برم سر اصل مطلب...دیروز خدارو شکر بالاخره تونستم یه لباس عروسی که مدلش ر دوست داشته باشم و در عین حال قیمتش مناسب باشه سفارش بدم.ایشالا که خوب در بیاد...بنظرم مدلش ساده و قشنگه...هر چند دوست داشتم  تورش که از زیر تافته می زنه بیرون حاشیه داشته باشه اما آقای همسر ساده دوست داره...

*بعضی وقتها خوشی های کوچک فراموشم میشه...مثل پریروز که دوباره دفتر و قلم برداشتم و نوشتم و آخرسر مثل همیشه گریه کردم خالی از هر انرژی و امیدی شدم. کامل دپرس شدم جوری که مادر خانومی هی می پرسید "چته آخه؟"...خب این مدل ِمنه...متاسفانه من این مدلیم.زیادی ایده آل گرا و آرمانی و به قول روانشناسم آلیس در سرزمین عجایب خودمم.

خوشی های کوچک فراموشم میشه مثل  دیروز که عزیزکم هی اصرار می کرد لباس ساده بردارم و اصلا دوست نداشت لباسم زرق و برقش زیاد باشه و چند بار گفت :" تو لباست ساده باید باشه. تو نیازی نداری که توجه ها رو لباست باشه. یاید لباست ساده باشه تا صورتت مشخص بشه.به تو لباس شلوغ نمیاد..."...آره گاهی این توجهات و حرفها فراموشم میشه. ارزش این حرفها یادم می ره. یا گاهی یادم می ره او شبها گاهی  نیم ساعت یا حتی بیشتر تو اتاقم تنها منتظرم میشینه تا من مسواک بزنم و کارام رو انجام بدم(آحه روم به دیوار وقتی می رم دستشویی اصلا نمی فهمم زمان چه طور میگذره.بس که تو اتاقِ فکر کلی فکر و خیال می کنم.جدی گاهی می بینم یک ساعت اون تو بودم و خودمم نفهمیدم!) و منو بخوابونه و بعد بره. با اینکه صبها باید زود بلند شه.امروز صب دیدم دو تا لیوان آب تو اتاقم هست و دیشب مثل همیشه عزیزکم یه لیوان آب تو اتاقم گذاشته بود که اگه تشنم شد اب تو اتاقم باشم. منم بنا به عادت خودم یه لیوان آب با خودم آورده بودم...یا دیروز وقتی می رفتیم دنبال لباس عروسی تو ماشین خیلی خوابم می اومد. تا دید من خوابم میاد سریع صندلیم رو خوابوند تا وقتی می رسیم بخوابم. ..موقع خرید هم من حواسم نبود و نازنیم هی بازوش رو می آورد جلو که بازوش رو بگیرم. یا موقع راه رفتن خیلی وقتا دستش رو میزاره دور کمرم. مدلی که فک می کنم تو خیابونهای این کشور خیلی کم دیده میشه! اگه تو پارک باشیم دست منم دور کمرم خودش میذاره و دستم رو دور کمرش قفل می کنه که یهو به خاطر نگاه های مردم دستم رو نکشم و این جور میشه که ما مثل دل مشنگ ها تو پارک راه می ریم و همه چپ چپ نگاهمون می کنن!!

حالا درخواست یه کمک دیگه!! شرمنده ها... آتلیه که قیمتش مناسب باشه و کیفتش هم بد نباشه سراغ دارین؟

لباس عروسم تا حدودی شبیه اینه:

 

زندگی روی دور تند

اول-از پنجره که بیرون نگاه می کردم یه مرد میانسالی رو دیدم  جلوی خونه ایستاده...یه مقدار که بیشتر دقت کردم  دیدم جانماز پهن کرده و داره نمار می خونه...تازه ادان گفته بودند...همونطور ایستادم و نگاش کردم و از چشم هام اشک سرازیر شد...یه حالت خاصی داشت! دلت می خواست بری و بهش بگی "التماس دعا پدر!"..بعد از هر نماز با طمانینه چنذ لحظه دعا می کرد. مردِ مرتب و تر و تمیزی بود.کلا انسان جالب و دوست داشتنی بنظر می اومد.

دوم-این مدت به امید یه لباس عروس فروشی که مدلاش قشنگ بود و قیمتهاش خیلی مناسب بود نشسته بودم. دیروز خوش خوشان رفتیم که لباس عروس رو بگیرم و بعدش هم برگردم و تو لیست کارها لباس عروس رو هم هایلایت کنم که یعنی از لیست کارها حذف شده! این همه راه کوبیدم و رفتیم...تابلوش بود اما جاش یه فروشگاه دیگه باز شده بود. مثل اینکه به تازگی بند و بساط رو جمع کرده بود و رفته بود یه شهر دیگه!

حالا تو این فرصت کم من لباس عروس قشنگ با قیمت مناسب از کجا پیدا کنم؟! مدل های لاله زار هم خیلی زپرتی و بی ریخت بود. مدلهای بهتر رو هم گرون می گفتن. یه لحظه به سرم زد خودم یه لباس عروس بدوزم! اعتماد بنفس رو دارید!!! حالا پریروز چند تا بقچه دوختم و نوار دوزی کردم حس کردم خیاط باشی شدم!! آخه من نمی فهمم چرا هر چی اسم عروسی کنارش میاد قیمتهاش ده برابر میشه؟! خیلی از این لباس پرنسسی ها رو با همین تورهای متری 2 تومن دوخته بودن! بقیه چیزها رو هم با چسب حرارتی رو لباس می چسبونن! آخه مگه این چقدر هزینه یا کار می بره که واسش 400 تومن می گیرن...یا آرایشگاه...مگه چی کار می کنن که یه تومن بابتش می گیرن؟!

به عزیزکم هم که ایده ی دوختن لباس رو گفتم ،سریع گفت با این وقت کم اصلا از این ریسکها نمیشه کرد! راست میگه من هنوز تو کارهای واجب خودم موندم. نمی دونم چطور عرض دو هفته می خوام این همه کار رو سر و سامون بدم.اگه خواهر خانومی ایتجا بود و می تونست کمکم کنه حتما می تونستم یه چیزی سر هم کنم! تازه بعدش می تونستم کلی افتخار کنم که من ِ چلمن ! لباس عروسم رو خودم دوختم!!!:دی... به قول پدر هانیکو " دیوانه!"

 این چند روزه گیفت عروسی و وسایل حنابندون رو هم گرفتم. کمد رو هم سفارش دادیم . یه کمد 260 در 270 . بلکه وسایل من توش جابشه! تازه عزیکم طفلک گفته اون کمد همش مال تو! من کمد خودم رو میارم و تو اون یکی اتاق میدارم!...پرده ها رو سفارش دادیم. وسایل حموم و دستشویی رو هم گرفتیک که خدا رو شکر خوشگلن و دوستشون دارم! سرویس دستشویی رو صورتی و سفید گرفتم.

در ضمن اگه مدل لباس عروس خوشگل سراغ دارین ممنون میشم بهم بگین...

سوم-چهارشنبه  زندگی با چشمان بسته رو دیدم. توصیه می کنم حتما ببینید...فیلم تاثیر گذاریه.خسته نباشی آقای صدر عاملی عزیز!... چقدر ما با دخالتهای بی موقع و حرف و حدیثی که پشت سر همسایه و دوست و آشنا می زنیم زندگیشون رو نابود می کنیم...فک کنم این اولین بار بود فیلمی می دیدم که توش رابطه  و علاقه ی خواهر و برادری رو هم روایت می کرد...چقدر من پرستوی داستان و حتی انتخاب سکوتش رو درک می کردم! نمی دونم چرا روابط بین اعضای خونواده های ما باید به جایی برسه که حس کنیم هیچ کس نمی تونه ما رو بفهمه یا حتی تحمل شنیدن حرفهای همدیگر رو هم در صلح و آرامش نداشته باشیم.

چهارم-ده روز بیشتر تا رسیدن پاییز خانوم زیبا نمونده. همین پاییز خانومی که این چند ساله برای من رنگ و بوی دیگه ای پیدا کرده...تو دوران مدرسه هیچوقت پاییز فصل دوست داشتنی من نبود. شروعش با شروع مدرسه ایی که همه چیزش اجبارو بیگاری بود مقارن بود! فقط روز اولش که باشوقِ لباس ها و کتابها و کیف و کفش نو  و دیدن دوستها مدرسه می رفتیم خیلی شیرین بود...فصل شروع غروبهای دلگیر و شبهای زود رس بود.

اما دو تا جمعه ایی که گذشت دقیقا برای من حس و حال دلگیر ِجمعه های نزدیک مهر ِ مدرسه رو داشت. با اینکه دو جمعه گذشته همش بیرون از خونه بودم و در حال خرید واسه خونه یا قدم زدن تو پارک قیـــ.طریه نازنین بودم...همین ! جمعه ها دلگیر شدن دوباره!

پنجم-کتاب "سرخی تو از من" نویسنده اش سپیده شاملو هستش و ناشرش نشر مرکز هست. حتما از هر کتاب فروشی بپرسین دارتش...

 

دو قطبی!

*تو یکی از شب های رمضون تقریبا به صورت دسته جمعی همگی رقتیم  سینما.مدتها بود که همه با هم نرفته بودیم...از اولش قرار نبود بریم.یهو وقتی من و عزیزکم نزدیکای ساعت 12 شب خواستیم بریم دور بزنیم یهو  الکی الکی پیشنهادش رو دادم و یهو جدی جدی شد.

از فیلم قبلی نیکی کریمی یه چیزهایی شنیده بودم اما ندیده بودمش.دوست داشتم اینکه الان رو پرده است رو ببینم.

بنظرم واقعا باید بعنوان یک زن ازش قدردانی بشه. من تا حالا هیچ نقدی در مورد این فیلم نخوندم و نمی دونم نظر بقیه چیه... "سوت پایان" بیشتر روایت مستند گونه داشت اما داستان یک حقیقت ِ تلخ ِ پنهان بود.همون تابـــ.ـــوی وحشتناک تج.ا وزهای خانوادگی... ناپدری که به دختر خونده اش تجاوز می کرده و در آخر، سر بزنگاه و در حین انجام این عمل مادره می بینه و مرده کشته میشه و حالا مادر رو میخوان اعدام کنن و دختر تموم تلاشش رو برای آزادی مادرش انجام میده....و انگار برای کسی مهم نبود که اون مرد حیوون بوده و اصلا انسان نبوده که بخاطر مردنش بخوان کسی رو قصاص کنن!!

حالا بعد از تموم شدن فیلم خیلی دلم میخواست دست بزنم...اما سالن خیلی خلوت بود و قیافه ها خیلی درهم بود و منم جرات نکردم.

از سالن که بیرون می اومدم یه اکیپ دختر و پسر جلوی ما راه می رفتن. دختره  داشت می گفت:" فردا می خوام برم (...) و یه نامه بنویسم که خانم کریمی لطفا شما دیگه فیلم نسازین!"

وای خدای من! می خواستم همونجا با دستام خفش کنم. بعضی ها کلا مخشون تعطیله.من نمی دونم اینا به چی فک می کنن؟ اصلا دغدغه های اون زندگی انگلی شون چیه؟...آخه وقتی یه زن این حرف رو بزنه از بقیه چه انتظاری میشه داشت...یعنی تا بحال هیچی در مورد  اعــــ.ـــدام های جنجال برانگیز این چنینی نشنیده بود؟ یعنی حتی نمی تونه تصور کنه دخترهای بیچاره ایی هستن که در چهار دیواری خونشون هم امنیت ندارن؟! حالا اگه منم حرفی می زدم حتما فک می کرد " حتما تو خونه بهش تجــــ.ــــاوز کردن"!!!

حالا من خون ِ خودم رو بخاظر یه همچین موجودی کثیف نکنم!!

از اون شب یهو دو باره داستان "سرخی تو از من" تو ذهنم بولد شده.داستان عجیبی بود...درسته فک می کنم اگه یه قسمت از پایان داستان حذف میشد داستان بی نقصی میشد. روایت دو تا دختری که پدرشون بهشون تجـــــ.ـــاوز می کرده یه مقدار زیاده روی بود.ولی من به شدت از خوندن این داستان و توصیفات و نثر زیبای سپیده شاملو ی نارنین لذت بردم.

 

**خیلی وقتا ما کمبود دیـــــ.ـــسکو رو شدیدا حس می کنیم! امروز واسه خودمون یه دیسکو راه انداختیم! اونم تو ماشین.البته با شیشه های بسته تا مردم آزاری نباشه!اوووووووووووووووووووووووه! نازنیم که خودش رو کشت بس که نکون خرد اما من نوسنات بدنم خیلی ضعیف تر بود و تو خیالم داشتم می ترکوندم... البته دیسکوی ما بر عکس همه جا با آهنگ "هتل کالیفرنیا"شروع شد...خدای من! چقدر بی نظیره این آهنگ...بی نظیره...بی نظیره...یکی از آرزو های من اینکه روزی بتونم اجرای زنده اش رو توسط گروه ایگلز ببینم.

خواهشا از این به بعد هرکی هر آهنگ ترکوندنی خوب یا آهنگی که متنش به عروسی میخوره سراغ داره بهم اسم خواننده یا آهمگ رو بگه.ممنون میشم ازتون!

حیف که با وجود خونه ی ها ی آپارتمانی نمیشه گاهی تو خونه از این کارا کرد! حالا هم من و هم اون جفتمون از بچگی ضبط رو با کمترین صدای ممکن گوش میدیم اما لامصب صدای بلند خونو تو رگهای آدم به جریان میندازه!

پ ن: از این متن فک کنم میشه نتیجه گرفت من دچار شخصیت دو قطبی هستم! بس که دو تا فضای قسمت یک ستاره و دوستاره با هم فرق می کنه!

پ.ن: همیشه وقتی داخل فروشگاه لوازم چوبی  میشیم، من اول چشمم میون سرویس های دخترونه می چرخه و واسه اونا ذوق می کنم! و خیلی وقتا حواسم به این یکی ها نیست...دفعه پیش که می گفت "بد جنس!من مطمئنم تو آخرش یدونه از اینا میگیره و  واسه خودت تو اون یکی اتاق می خوابی! من طفلک هم این ور تنها باید بخوابم!" ...امروز میگه" می دونم آخرش تسلیم میشم و مجبور میشم یکی از اینا بگیرم!"

من واقعا عاشق بعضی از این سرویس های تینیجری ام! یه جورایی حس رویایی و پرنسس گونه! بهت میدن.واقعا دلم میخواد ازشون داشته باشم!

زندگی

الان دو تا کارتن رو به روم هستن.به اصرار مادر خانومی از امروز جمع کردن بعضی وسایل رو شروع کردم.حس عجیبیه... یه حس دلگیر و گنگ.اولش ناراحت بودم،عصر خوشحال بودم و  الان دوباره دلتنگم!

از طرفی هم تو این دو تا کارتن فقط وسایل یک کشو و نصفی رو جمع کردم با یه مقدار کمی از وسایل زیر کمد.

دیروز هم از پیکو کالر واسه سقف خونه و آشپزخونه و حموم و دستشویی  رنگ گرفتیم! رنگ آشپزخونه ،حموم و دستشویی رو تو مایه های گلبهی و نیلی و زرد –کرم انتخاب کردم.گاز رو هم گرفتم. معمولیه. با مادر خانومی رفته بودیم و طفلک خسته شده بود و می خواست قال قضیه رو بکنه. یه جورایی مجبور شدم انتخاب کنم.

مامان به طرز عجیبی همیشه هول و استرسیه. الانم تموم استرسش رو داره به من متقل می کنم و می ترسم یه کاری کنه که مثل مراسم عقد دوباره همه چیز زهرمارم بشه. کسی باورش میشه من تو این سن و سال ،این دو-سه روز از ترس گیر ِ مامانم نت نیومدم؟!! اتفاقا الانم تا لپ تاپ رو باز کردم اومد تو اتاقم و منو در این حالت دید و یه چیزای کوچولویی هم گفت!...از نظر اون تو این چند هفته احتمالا من باید یا در حال جمع کردن و چیدن وسیله باشم ،یا در حال خرید وسایل.

می دونم مامان خیلی خوب و مهربونه و ناشکری نمی کنم و آرزو می کنم سالیان سال سالم باشه اما حقیقتش می دونم که رفتن من از این خونه از جهاتی خوبه.متاسفانه بقیه هم همین نظر رو دارن!...بعد از فوت پدرم تموم روابط خونوادگی ما دگرگون شد.رابطه من با مامان، رابطه ی من با برادرم و ...یه مدت نیاز داریم به دوری دوستی. متاسفانه این اواخر تو دعوا ها هم من از رفتنم می گفتم و هم اون!!خیلی بده که به ایم مرحله رسیدیم...خیلی بده.

شنبه بعد از مدتها فراموشی یادم افتاد وسیله ایی به نام قلم و کاغذ هم وجود داره. نشتم نوشتم و اشک ریختم...بعدش هم یهو در اتاق باز شد و مامان  خانومی اومد تو .منم مجبور شدم پشتم رو کنم هی منتظز بشم تا از اتاق بیرون بره.

همین دیگه...مرسی از تبریکهای همتون بخاظر پیانو. ایشالا همه دوستان و از جمله خودم!!! روزی به آرزوهای بزرگ مون برسیم.

اینم دو شب پیش نوشته بودم اما اونقدر خوابم میومد که نصفه رها کردم و رفتم خوابیدم! گفتم الکی نمونه و خاک بخوره!

خوبه این روزا کلی کار دارم اما روم به دیوار عین کش تمیون تا ول میشم!،میام اینجا!!نمی دونم...شاید یه مقدارش از بی حوصلگیه...

امروز اصلا انتظار دیدن اون رز ِابلق ِزرد و فرمز رو نداشتم.خصوصا که خودمم چیزی واسش نگرفته بودم. ماه پیش هم فقظ یه کارت ساده بهش دادم. اونم  کتاب زنان کوچک که جلدش پارچه ایه بهم هدیه داد.و چند وقت پیشا این کتاب رو تو فروشگاه  دیدم و کلی دوق کردم و با اینکه یه ورژن از زنان کوچک رو واسه تولدم بهم هدیه داد بود اما این یکی دلم رو عجیب برده بود!نازنینم هم واسم گرفتش و قرار شد یه بار بعنوان کادو بهم بده!

چند روز پیش  یه بسته دستمال جدید تو ماشین گذاشته بود.دستمال صورتی که  با گل های بزرگ قرمز پوشیده شده بود.منم ازش خیلی خوشم اومد و چند تاش رو گذاشتم تو کیفم. برگشتنی دیدم یواشکی حعبه دستمال رو از داشبورت جدا کرده و پشتش قایم کرده...بعدشم آوردش و گذاشت رو میز ِمن!

یا من آدامس 5 خیلی دوست دارم. چند شب پیش یه بسته گرفته بود و گذاشته بود رو تختم.یا من عاشق شکلاتم و همین یه هفته ده روز پیش بی هیچ مناسبتی یه بسته مرسی بزرگ رو کادو کرده بود و واسم آورده بود.

البته اوج این کارهاش در یکی از روزهای مرداد پارسال بود. یواشکی کلی کادو رو  وقتی من تو اتاق نبودم آورده بود و چیده بود رو تختم.بعد از شام وقتی چراغ اتاق رو روشن کردم و یهو اون همه هدیه رو تخت دیدم ذوق مرگ شدم! هی باز می کردم و تموم نمیشد! یادش بخیر یه دی وی دی پلیر بود، کشتی چوبی، گوی برفی موزیکال، دو تا کتاب شعر، یه باکس پارچه ایی، یه جا کلیدی دیواری، یه فلش فانتزی کوچیک و...

شنبه  am 2:10

پیانو

امروز بالاخره من به یکی از دل خواسته هام رسیدم.  امروز یعنی ده شهریور سال ۹۰بعد از دوری چندین سال از پیانو دوباره صاحب پیانو شدم...خدا یا شکرت!هر چند بخاطرش خیلی تو خرج افتادیم و فعلا حتی پولی که برای همون مراسم کوچیک گذاشته بودیم رو بابتش دادیم...اولش قرار بود نصفش رو تو ۴ تا چک بدیم.اما از اون جایی که خرید نقدیش ده درصد تخفیف داشت،دلم نمی اومد ضرر کنیم.

حالا باید خیلی از خرید های خونه رو هم حذف کنم بلکه پولش رو بشه واسه مراسم خرج کرد و  به همون زمان بندی قبلیمون برسیم. جرات ندارم اینو به مامان بگم! بالاخره خیلی جالب نیست که مبلغی که اون واسه خرید وسایل بهم داده رو صرف عروسی کنم!!!حس و سردرگمی عجیبی دارم بنا به سری دلایل و  مشکلات کوچیک و بزرگ ترجیح میدم مراسم رو عقب نیداریم.هر چند خودم دلم نمی خواد فعلا از اتاق دوست داشتنیم و این وضعیت بی کار و بی عار! دور بشم.امیدوارم بعدا پشیمون نشم...

امروزم یه خرده از خرده ریزهای آشپزخونه رو گرفتم...این همه راه هم تا مولوی واسه پرده رفتم اما مفت نمی ارزیدن و خیلی بی ریخت بودن.منم یه چیز معمولی میخوام واسه همین پرده فروشی های شریعتی و نزدیک میرداماد رو اصلا نمیخوام سر بزنم.تو این وضعیت بی پولی تو عرض چند روز من نزدیک ۵۵۰ هزار تومن پول لباس دادم. احمقم دیگه...احمق...می گیرم و انبار می کنم و خیلی وقتا هم نمی پوشمشون! باور کن اگه کسی منو ببینه عمرا باورش بشه من اینقدر لباس می خرم بس که همیشه معمولی لباس می پوشم و حوصله ی عین آدم لباس پوشیدنو ندارم....اونوقت اگه کمدم رو یاز کنی کوه لباس می ریزه رو سرت!...حالا یکی از مشکلات من حجم بالای وسایلم هستش  و اینکه چطور باید اینا رو تو خونه جا کنم...

دیروز که داشتیم می رفتیم بیرون،عریزکم ۳ ساعت تو ماشین در مورد بودجه بندی و اینکه در سال چقدر باید واسه لباس خرج کنیم حرف می زد...و از وضعیت مالی این روزهامون و طرح ریاضت اقتصادی!منم کلی دپرس شدم و اخم کرده بودم.اما  بعد از این حرفها باز از اکو یه کیف گرفتم...۲ تا بلوز هم گرفتم!!!

حالا جدا از این حرفها واسه خرج های این چند روزه و این خرت و پرتهایی که از اکسیر و چرم مشهد و بنتون و سیسلی و ...گرفتم ،عذاب وجدان دارم. البته بعضی هاشون خیلی دوست دارم . خیلی....

به هر حال بعد از این چه بخوام چه نخوام با کیف بدون پول که دیگه نمیشه خرید کرد! کلا منه معتاد خرید می رم تو خماری...

بی خیال این چرندیات...برم یه پیانو فک کنم...البته اگه این عذاب وجدان بذاره!

رواق

دیروز دوباره نمی دونم چه مرگم شده بود که حتی تو مطب دکتر وقتی با منشی صحبت می کردم چشمام اشک می کرد!! کلا روم به دیوار حال و روزم تخـــ.ــم ی بود ! شب بعد از افطار عزیزکم گفت پاشو بریم تو این هوا یه دوری بزنیم. رفتیم پارک عزیز دل ِ من،قیطـــ.ــریه!

همین ده روز پیش بود که آرزو می کردم کاش هوا سرد بشه...سردِ سرد!الیته مطمئننا این آرزو ی خیلی ها بوده...صب که پنجره رو باز کردم هوا سرد و دلنشین بود.عصر هم که بیرون رفتم هوا سرد بود اما تعجب می کرد چظور بعضی ها سوئیت شرت یا کت یا حتی بافتنی تنشونه! تو پارک هم عزیزکم که خواست کت رو تنش کنه مسخرش کردم که همه الان میگن چه شوهر سوسولی داره این!...

اما یه دره گذشت باورم نمیشد که آیا این منم که در هفتمین روز شهریور در تهران دارم این سرما رو احساس می کنم؟! اولش فک می کردم توهم می زنم که نفس بقیه و خودم تبدیل به ابر میشه! اما بعد دیدم نه واقعا همینطوره و ذوق مرگ شده بودم و هی هااااااا! می کردم! دلم می خواست این هاااا مثل دود قلیون میشد حلقه ایی بشن...یا شکل قلب بشن!

همه لباس گرم پوشیده بودن. حتی بعضی ها بافتنی یا کلاه هم داشتن!منم فقط یه شال رو دوشم انداخته بودم و کیف می کردم... یه دختری که از کنارم رد شد با اینکه کت تنش بود،از شدت سرما خودشو جمع کرده بود و دستشو جلوی دهنش گرفته بود و هی هاااا می کرد!!!

افطار هم چیزخاصی نخورده بودم و حسابی گرسنه ام بود. برگر ذغالی دیگه داشت تعطیل می کرد،پونه هم پیتزاهاش تموم شده بود...حقیقتش من کلا علاقه ایی به امتحان کردن رستورانهای پارکها ندارم. یعنی یه خاطره ی بد ازشون دارم و شرطی شدم. معمولا هم در پیت تشریف دارن و فرق نمیکنه تو کدوم نقطه ی این شهر باشن... از وقتی این رستوران رواق ساخته شده بود هیچوقت بهش دقت نکرده بودم تا دیشب... وای طبقه ی بالاش دقیقا محل رو یایی منِ...یه بالکن میون درخت ها...فوق العاده بود! دلدادش شدم!

همیشه تو رویاهام و تو زندگی ایده آلم، تصور می کردم وقتی از دانشگاه یا سر کار میام تنها می رم تو یه کافی شاپ دنج و کمی کتاب می خونم، قهوه می نوشم ، فک می کنم و آرزوهای زندگیم و راه های رسیدن بهشون رو روی کاغذ می نویسم و لذت می برم و بعد می رم خونه...و اینجا دقیقا چنین جایی بود.خیلی ناراحت شدم که چرا تا پارسال اونجا درست نشده بود که وقتی من از داشگاه بر می گردم برم توش بشینم و حض ببرم!

صبحانه هم داشت و مطمئننا صرف صبحونه در چنین جایی باید خیلی دل انگیز باشه...من که پیتزا خوردم و خوب بود. ولی روم به دیوار صب اوضاع روده ام بهم ریخته بود!برخورد کارکنانش هم خیلی خوب و دوستانه بود...قیمتهاش هم معمولی بود...

اما حیف...حیف...بیخیال...

من فعلا ببرم تا قبل از ادان سر سفره باشم. مثل این بچه های و آدم های سو استفاده کن در آخرین لحظات می خوام خودمو به زور داخل صف کنم!!عید تون هم خیلی مبارک باشه...

پ.ن: اولین بار  بیش از یک سال و نیم پیش بود که دو تا پسر تو پارک زیر یکی از  آلاچیق ها نشسته بودن و گیتار می زدن و آهنگ های فریدون فروغی و آهنگ های قدیمی می خوندن.یکیشون صدای بم و قشنگی داشت. یکی دو نفر زیر اون آلاچیق نشسته بودن و گوش میدادن ،ما هم رفتیم و نشستیم. کم کم جمعیت بیشتر شد و دخترها آهنگ های درخواستی می خواستن و اونا می خوندن...بعد از اون شب دیگه ندیدمشون و خیلی هم یادم نبودن تا دیشب یهو یادم افتاد و از عزیزکم در مورد اینکه اون روز دو-سه ماه پیش بود  یا یکسال و نیم پیش ، می پرسدم!(حافظه ام کامل از بین رفته!)...یه خرده جلوتر صدای خوندن می اومد...نشسته بودن و " می خواهم عشقت سامان بگیرد...می خواهم تا دیگر...یادت ...در دل....آرام گیرد" می خوندن. باز ما هم نشستیم و کلی لذت بردیم! خیلی جمع های اینطوری رو دوست دارم. یکی از آرزوهام این بود که تو مهمونی ها که آدم ها جمع می شن و می خونن و لذت می برن ،شرکت کنم. اتفاقن هر وقت صفحه فیث/ بک! هم بازی بچگی که پارسال یه مدت استاد پیانوم شده بود  می رم ،یا تو صفحه ی خواهرش،غیر از عکس کنسرتها و اجراهاشون،کلی عکس مهمونی های اینچنینی هستش.

پ.ن:خیلی متاسف شدم که یه مینی بوس تو این بارونها افناده تو کانال آب...آخه چرا با یه بارون باید چنین اتفاق هایی بیفته؟!

بعد نوشت: من مطمئن بود مطلب اینجا پیست کردم و بعد سندش کردم! الان که صفحه بلاگ رو آوردم در کمال تعجب می بینم نوشته اصلا وجود نداشته!

قاب اتاق من

پرده رو کنار می زنم و رشته های درخشان  که از جلوی تیر چراغ برق پیوسته رد میشن رو نگاه میکنم. تیر چراغ برق کوچه ی ما از اون تیرهای قدیمی و خیلی پیره! پشت نورش برگهای براق و درخشنده ی چنارهای بلند و تنومد دیده می شن..تک و توک هم ماشین ها که رگبار جلوی سرعتشون رو گرفته،رد میشن...عاشق این منظرم...چه وقتی برف بیاد ،چه زمانی که بارون بباره...نمی دونم اما شاید یکی – دو ساله که فهمیدم منظره اتاقم اینقدر دلنشینه...از وقتی که منظره ی اتاق قبلبم فراموشم شد و از وقتی دکوراسیون و وسایل اتاقم عوض شده و تموم انرزی ها منفی و خاطرات کهنه و آزار دهنده با اون وسایل قدیمی از اتاقم بیرون رفت، به زیباییش پی بردم و مثل قدیما اتاقم شد امن ترین جای دنیا واسم...

حالا به این فک می کنم وقتی به سلامتی از اینجا برم باز وقتی داخل خونه ی نشستم، بارون برف برام دلنشین خواهد بود؟ بارونی که فقط باید به صدا و بوش قناعت کنم و دیگه خبری از تیر چراغ برف و نورش و درختهای بلند چنار نیست...

*به امید خدا امروز یخچال و فریزر خریدم.شیراز هم رفتیم که واسه حموم ودستشویی وسایل بگیرم که چیزی به دلم نشست. دلم میخواد دستشویی کمد و کابینت! و ...داشته باشه اما فعلا هم نمیتونیم خیلی خرج کنیم و همه چیز رو عوض کنیم...چند روز پیش هم لوسترها رو خریدم که خیلی گوگولی هستن و عاشقشونم و عین بدبختا خوشحالم میتونم شبها از تو تخت چراغ اتاق خواب رو خاموش کنم!!برای سرویس خواب و مبل هم یافت آباد رفتم که یه مدل دیدم که قیمتش و ظاهرش بد نیست اما در

حد

wowنبود !!! جایی رو میشناسین که بشه توش سرویس خواب خوب پیدا کرد؟  البته سرویس خواب سفید!

*امروز نه من حوصله داشتم و نه اون! از اون وقتهایی بود که مادرخانومی و خواهر خانومی هی میگفتن چرا اینقدر اخم کرده و ناراحت و نگرونی و ...باز خدا رو شکر حال اون بعد از افطار بهتر شد و حال من بعد از خوردن بستنی اکبر مشتی!!!!

حالا موقع اذان که تو ترافیک گیر کرده بودیم و من مثل طفلان مسلم بیرون رو نگاه می کردم و با یه من عسل تلخیم گرفته نمی شد!، اون رو نگاه های من صدا گذاری میکرد!!!..."اه این چه شوهری من دارم!" "فک می کنم چقد بامره است! چقدر حرف می زنه" " دیوونه"  "چقدر بدشانسم من"  " تو اون خونه که چراغش روشنه آدمها چی کار می کنن!!!!"و ...و ....

*معلومه که عکسها مال شب برفیه دبگه؟!!!نه؟!!!!:دی

این روزها

چند وقت که جمله ی "کلی کار دارم واسه انجام دادن" نان استاپ بصورت موسیقی متن تو مغزم پخش میشه! هیچ کاری هم نمی کنم... با این اوصاف و بدون توجه به استرس ها و خیلی مشغولیتهای دهنی دیگه  باید خیلی جدی به فکر برگزاری مراسم باشیم...دوست ندارم این حرفها رو اینجا بنویسم اما فعلا چاره ایی نیست...

تو این یک سال تقریبا نظر نصف و نیمه 2 تا مشاور رو در مورد خودم و زندگیم گرفتم و در کل فک کنم حتی اونها هم نفهمیدن بهتره که چه کاری بازندگیم بکنم!!... بخاطر مشکلات و  من و خیلی مسائل دیگه نزدیک یک و سال چند ماه ِ که بر نامه ی عروسی ما به تاخیر افتاده...تو این مدت سه تا از نزدیکان من و او هم متاسفانه فوت کردن و در واقع اولین دلیل عقب افتادن مراسم فوت یکی از افراد خیلی خیلی عزیز و نزدیک خونواده ی ما بود و همینطور این عقب افتادن ادامه پیدا کرد...تا حالا ما چند تا تاریخ مشخص کردیم و وقتی نزدیکش شدیم  بخاطر تصمیمات تازه تری که گرفتیم مراسم رو عقب انداختیم...اما اگه خدا بخواد میخوایم این آخرین تاریخی که مشخص کردیم رو عملی کنیم!

دوست ندارم این حرفها رو اینجا بنویسم اما فعلا چاره ایی نیست...باید در کمتر از یک ماه وسایل خونه رو با بودجه ی محدودمون بگیریم. همینطور برانامه ریزی کنیم واسه مراسم و شام و آتلیه و لباس عروس و کت و شلوار دامادی و ...

خب خدا رو شکر به کمک وام بنیاد نخبه گان یه خونه ی کوچولو و دلنشین گرفتیم. درسته خیلی از معیارهای مورد نظر من رو نداره اما میون انتخابهامون این عاقلانه ترین و منطقی ترین گزینه بود و خدارو شکر ظاهرش هم خوبه و بوسیله ی کلی پارک احاطه شدیم ،هر چند من جاش رو دوست ندارم! واسه خریدش کلا از نظر مالی بهمون فشار اومد. من که مجبور شدم تموم پولی که مادر خانومی واسه جهزیه داده بود و تقریبا هر چی دارم و ندارم رو واسه خونه بدم.الان خدا رو شکر خونه داریم اما با این اوصاف قشنگ مالی باید ماهی یک ملیون و چهارصد هم قسط بدیم...بخاظر همینا و کمکهای مالی که از اطراف رسیده مراسم رو خودمون باید خیلی جمع و جور و کم هزینه بگیریم...

مردها که کلا خیلی میونه ایی با عروسی گرفتن ندارن...پارسال که هنوز کف گیر به ته دیگ نخورده بود، عزیزکم می گفت بیا یه سفر اروپا بریم و هزینه ی عروسی رو صرف خوش گذرونی خودمون کنیم...اما تو هم باید فکراتو خوب بکنی تا بعدا پشیمون نشی...

با اینکه من از بچگی اصلا عشق لباس عروس پوشیدن  نداشتم و ( در دوران طفولیت! هم هیچوقت اون لباس عروسی که از دیوار مهدکودک آویزون بود و بچه ها سر و دست میشکستن تا بپوشنش رو تنم نکردم!)تا بحال خودمو در این لباس سفید تجسم نکردم اما دلم نمی یاد از این مراسمی که در زندگی آدمی تنها یک بار اتفاق می افته بگذرم...

به هر حال حالا با کمترین هزینه می خوام اگه بشه یه جشن خیلی کوچولو بگیریم.تعداد مهمونهامون خیلی خیلی کمه و از طرفی همینم ساده بودن جشن رو توجیه می کنه...عزیزکم هم با هام یه معامله انجام داده . قرار شده یک سری از هزینه ها رو کنسل کنیم . هزینه های اساسی ها! مثل آرایشگاه و فیلم برداری و ...و عوضش منو به یکی از آرزوهام برسونه و واسم پیانو بگیره!

یکشنبه گذشته هم رفتیم نمایندگی یاماها...فقط حیف یادم نیست قبلش سر چه چیز مسخره ایی از دست هم دلخور شدیم و من با ابروهای گره کرده در این مکان مقدس حاضر شدم!

*تا اینجا رو چهارشنبه نوشته بودم که یه کاری پیش اومد و از خونه رفتم بیرون...از اون روز به بعد  هم دیگه نت گردی تعطیل بود.

*چند روز پیش یک هو حس کردم که هیچ کاری بیهوده تر و مضرتر  تر از نوشتن چنین وبلاگی نیست!نمی دونم داشتم یه وبلاگ تازه می خوندم یهو این حس بد اومد سراغم...

*چقدر خوبه که با وجود این بارون ها و هوای پاییزی شبها، نیازی نیست مثل سالهای قبل برای رسیدن پاییز ِ عزیز لحظه شماری کنم...نرم نرمک می رسد اینک پاییز!اینم یکی از عکسهای پاییز پارسال از پارکه...چه لذت داشتی پیاده روی تو اون صبح های پاییزی و نسبتا خلوت پارک ...کیفت دوربین گوشی قبلی خیلی بد بود.

 

پنجشنبه ...چهارشنبه...

پنجشنبه: مثل همیشه که مهمون داریم مادر خانومی اعصابش خورده و با حساسیت بالایی که در زمینه برگزاری مراسم داره دهن ما رو هم یه سرویس کامل میکنه و مثل تمام مواقع اینچنینی اساسی به من می توپه و مثل تمام مواقع اینچنینی منم حسابی ناراحت میشم و اشک هام سرازیر میشه...شب میون مهمونها بخاطر  یه درد پنهون و یه حس بدی که هیج جا نمیشه گفتش حالم خوب نیست و تو فکرم. بقیه می خندن اما من نه . تا میبینم کسی نگام میکنه سری نقاب خنده رو می گیرم جلوی صورتم...عزیزکم مثل همیشه متوجه میشه و چند بار می پرسه چی شده و چرا اینجوری هستی...منم مثل همیشه می زنم زیرش که اصلا کی گفته من ناراحتم!! میشینه کنارم و از کمدهایی که امروز دیده واسم میگه و اینکه یکیشون با اینکه گرونه اما مذلش جوریه که حتما من دوستش خواهم داشت و بخاطر همین میزره در این وضعیت مالی ِ خراب  یه تومن بیشتر بهش بدیم! مثل همیشه رگ خواب من دستشه...میگه: امروز یه چیزی واست گرفتم اما فک کنم خوشت نیاد. هدیه هم نیستا!!*معلومه چیه دیگه؟...منم که نمیگرم و با خودم میگم حتما یه مجسمه ی چوبیه اما من که عاشق توجهات اینچنینم و ذوق می کنم. ..باز میگه معلومه چی گرفتم! عطره. Coco chanel...ولی فک کنم گفته بودی ازش خوشت نمیاد. من تو اون جمع میون اون همه آدم   یهو بال درمیارم. میگم واقعا؟! آخه امروز ظهر که از جلوی  یه عطر فروشی شیک رد می شدم خیلی دلم میخواست می تونستم یه عطر بگیرم...

نمی دونم اون دست منو میگیره یا من دست اونو ولی با شور شعف فوق العاده می ریم تو اتاقِ من و عطر رو بهم میده! احساس فوق العاده ایی دارم و  مثل بچه های کلی  ذوق زده  و با چشم های براق می بوسمـــ.ــمش و  ول کنم نیستم! خیلی خوشحالم....خیلــــــــــــی!

از پیانوهایی که امروز دیده میگه و قیمتهاشون .منم پرو پرو ناراحت میشم چرا تنها رفته و منو نبرده...شب هم میگه پاشیم دست جمعی  بریم پارک...تو اون شلوغِ مسخره نیــــ.ـــاوران و میون اون همه آدم الاف یه گوشه دنج پیدا می کنیم و می شنیم.ساعت 1 شبه. پیشو کوچولومون سرشو میذاره رو پای مامانش.عزیزکم هم سریع میگه "کوچولوی منم میخواد بخوابه!"...خیلی خوبه ...یه آسمون صاف با یه برج ایفل که توش نفش بسته...یه برگی که تو زاویه دیده منه و داره بندری می رقصه! چون به طرز عجیبی باد تکونش میده ...هوای خنک و ملس... یه گوشه دنج ... سوپرایز امروزم و آرامش و ارامش و آرامش!

امروز از وقتی بیدار شدم هی میرم و شیشه ی عطر رو بر میدارم و نگاه می کنم... مهم نیست که به احتمال خیلی زیاد تقلبیه!...مهم خیلی چیزاهای دیگه ی پشت این عطره...خدایا ممنونJ

اینم عکسش...البته جونم در اومد تا آپلود شد!

چهارشنبه: می ریم سینما. میگه بچه ها از یکی از فیلم ها راضی نبودن! آههههههها ! "اینجا بدون من"...میگم  اتفاقا من دوست دارم همونو بریم. البته هر جور می خوای ها!!! ولی فک کنم دیدنی باشه...تا شروع سانس فاصله هست و می ریم سی دی فروشی و کتاب فروشی و قدم زدن ...ومن از "بوی پیراهن یوسف" ی که برای بار چند هزارم دیدم میگم و صحنه های تاثیر گذار فوق  العاده اش و اینکه دلم می خواست تنها باشم و زار و زار گریه کنم... از شهدا و آزاده ها میگیم...از سهمـــ.ـــیه ها می گیم و همینطور من از حاتمی کیا می گم و اینکه رشک می برم بهش!!! که اینطور خوب می تونه دینش رو ادا کنه....

بعد من از دلتنگی می گم و اینکه دلم گرفته ...دلم گرفته به هزار و یک دلیل. به شروع فیلم نزدیک می شیم. یه ذرت می گیریم و و یه آب معدنی هم از دستگاه می گیرم که دقیقا پول دو تا آب معدنی رو گرفت اما قاطی کرد و فقط یه دونه داد! البته بین خودمون باشه احتمالا 200 تومنی کهنه ی ما تو گلوش گیر کرده بود! خیلی پروئیم نه؟!!!!تازه شاکی هم هستیم!

در سالن ،تو اون سانس نیمه شب داره بدبختی و مشکلات مردم رو روایت میکنه و جوونها هر هر می خندن! می ره رو اعصابش! میگه آخه به چی می خندن! مگه دیدن بدبختی های ملت خنده داره!...راست میگه.ببین به کجا رسیدم...ملت فقط دنبال یه چیزی هستن برا خندیدن... به آخر ای فیلم نزدیک می شم...عزیزکم دستش رو میگشه به چشماش...دستم رو می کشم به گونه هاش و اشکهاش رو پاک می کنم...صدای خنده ی دخترا ها و پسرها میاد...تموم میشه ....از سالن که بیرون میایم میگه :از این مردم خیلی نا امید شدم...خیلی ممنون که این فیلمو انتخاب کردی... فک می کنی چند نفر فهمیدن که قسمتهاییش رویا بوده؟ فک کنم خیلی ها نفهمیدن!...میگم احتمالا اون دوست ِ تو هم نفهمیده قضیه چی بوده! دوستش دکتراش رو از شریف گرفته و رتبه ی ارشدش تک رقمی بوده.خانومش هم جز نخبه هاست !... شاید هم فهمیدن اما دلشون می خواسته یه چیزی مثل "ورود آقایان ممنوع" رو ببینن نه اینو...

 

پ.ن: خواهشا تو این شب  ها میون دعاهاتون فراموشم نکنین...مرسی...

*: ما به حرف قدیم ها که میگن عطر کادو ندین ،جدایی میاره معتقدیم!

کاش فردا را کسی پنهان کند...

هر ماه که میگذره و به شروع ماه جدید نزدیک میشیم،جمله ی کلیشه ایی "چه زود میگذره،آدم باورش نمیشه " رو تکرار می کنم و باز ماه بعد و هفته ی بعد دوباره همین جمله تکرار میشه بدون ایجاد هیچگونه تغییر در روند زندگیم...بدون هیچ انقلابی...بدون هیچ رشدی...بدون هیچ موفقیتی.

هدف واسه خودم مشخص می کنم اما میشینم تا بلکه معجزه بشه و هدف ها به من برسن ! نه من به هدف ها!!! گاهی وقتی به سنم فک می کنم باورم نمیشه که من این سن و سال رو دارم !!! در این سن باید کلی دست آورد می داشتم اما الان دستم خالیه...خالی ِ خالی...اصلا نفهمیدم بین ۲۰ تا ۲۵ سالگی چطور گذشته.به سال های قبل و به خاطره ها که فک می کنم تاریخ سالها جابه جا میشه! حداقل یک سال هر اتفاقی رو نزدیکتر می بینم! تابستون پارسال مثل همین یک ماه پیش بنظرم میاد،تابستون دو سال قبل مثل دو ماه پیش و ....

می دونم آدم سخت گیری  ام اما مدتهاست که در رکودم. سخته وقتی میبینی تو مسابقه ایی که از همه جلوتر بودی و به خط پایان نزدیک، یهو پاهات به زمین قفل بشه و رقیبهایی که از تو عقب تر بودن همه شادمانه از خط پایان بگذرن.

من آدم رکود نیستم. نمی تونم مثل توصیه های مشاور  فهرست "خطاهای شناختی" رو هی بیاد بیارم و بگم من همیشه نداشته هامو می بینم یا همیشه خودمو با دیگران مقایسه می کنم یا برای داشته هام ارزش قایل نیستم...

من نگرون این روزهایی ام که می گذرن...این فرصت هایی که از دست می رن. فک کنم تا حالا هزار بار اینها رو  در نوشته هام گفتم و هنوز هم تغییری که خودم دوست دارم ببینم رو ندیدم...

نمی خوام دلخوش باشم به داشته های بقیه. من با تموم وجودم لمس کردم فقط خودت باید صاحب چیزی باشی تا بلکه واست مدت زمان بیشتری بمونه.همسرم و تحصیل و هوشش برای خودشه، بهش افتخار می کنم اما می خوام خودم مایه سر افرازی خودم باش. خود ِ خودم... با رشته ایی که دوست دارم درش تحصیل کنم،با رسیدن به آرزوهام، اینکه خود ِ خودم باشم، بدون ترس...با افتخار...مدل خودم باشم! مدل خودم زندگی کنم و بشم آرامش ِ اول!!!   مثلا نه به قول فیلم  کاغذ بی خط " آگاتا کریستی دوم!"! 

انرژی...انرژی...انرژی...کاش انرزی و قدرت حرکت به سمت هدف  هم یه قرصی،مکملی ، چیزی واسش پیدا می شد!

حالا جدا از همه ی این ننه من غریبم بازی ها کپه کپه کار دارم برای انجام دادن. ملت از شش ماه قبل کارهای مراسمشون رو انجام می دن اما من با این کوه کارها، به هزار و یک دلیل هنوز نمی دونم واقعا میشه در اون تاریخی که بالاخره  بعذ از چندین بار تغییر مشخص کردیم ،مراسمی بگیریم یا نه...

در کنار کارهایی اینچنینی و خرید وسایل ومشکلات خودم و بقیه و خونه و  ... ، خیر ِ سرم می خوام در خودم تغییر و تحولات هم ایجاد کنم!!!

پ.ن:خیلی مسخره است اما  مدتیه یکی از سرگرمی های من گشتن میون سایتهای دیزاین قالبه! و تازگی ها فهمیدم چقدر تنوع طلب تشریف داشتم و نمی دونستم...هیچ کدومشون نمیشه اونیکه من میخوام! پارسال بخاطر علاقه ام به دیزاین قالبی که المانهای دوست داشتنیم توش باشه عزیزکم یه نرم افزار رو برام گرفت و حتی گفت اگه یه قالب دیزاین کنم بعنوان جایزه واسم یه دامین میگره!! اما خب  خیلی از نرم افزارش چیزی سر در نیاوردم و حس و حال آزمون و خطا و کشف فوت و فنهاش رو هم ندارم...

اما این قالب در کنار سادگیش خیلی دخترونه است...پر از لطافت و زنانگیه! مگه نه؟!

من دیگه برم بخوابم.فردا - پس فردا یه سری مهمونهای خفن  داریم که با این حساسیت مادر خانومی فک کنم بخاطر این چند تا آدم ما دو سه روزی هلاک باشیم.

روزهای رویایی و روشن

خیلی از چهارشنبه شب ها خواب بابا رو میبینم. مثل دیشب...صبح که بیدار شد احساس می کردم خواب ِ خاصی دیدم اما هیچی یادم نمی اومد. سر ظهر یهو خوایم یادم اومد! مثل همیشه خواب دیدم که همه چیز مثل گذشته شده و مثل چند بار اخیر دوباره پدرم کنارم بود و ما صاحب اون خونه و زندگی نیمه اشرافی بودیم! آخه قبلنها همیشه خواب می دیدم که من تو اون خونه راه می رم اما اونجا دیگه مال ما نیست...دیشب هم همه چیز و همه جای خونه رو مثل اون روزها می دیدم...با همون جزئیات و چقدر خوشحال بودم که پدرم برگشته و با خودم کلنجار می رفتم که ایندفعه فرصت رو از دست نمی دم و بهش میگم چقدر دوستش دارم...

 بعد از فوت پدرم با اینکه پیش یه دکتر معروف می رفتم اما هیچوقت نتونست دردمو و ریشه مشکلاتم رو بفهمه. نمی دونم شایدم من چیز زیادی از گذشته ام بهش نگفته بودم یا شاید اون فک کرده من غلو می کنم. مثل خیلی هایی که  ممکن ِ گذرشون به اینجا بخوره! یا شاید مثل چند نفری که اون روزهای منو ندیده بودن و وقتی براشون تعریف می کردم چیزی درک نمی کردن!

به این مشاور جدیدم هم هیچوقت چیزی از گذشته ام نگفتم و حقیقتش فک نمی کردم خیلی مهم باشه...اما شانس آوردم که عزیزکم با جزئیات زندگی ما آشناست و خونه و زندگی ما رو اون زمانا چند بار دیده و همیشه میگه کلی کیف می کرده از دیدنش! واسه همین شاید اون تنها کسی که منو خوب درک میکنه. چون با قدرت تحلیلش خیلی راحت می تونه بفهمه که مشکلات من ریشه در کجا داره...چیزی که من خودم هم نمی دونستم. 2-3 هفته پیش هم که با من اومد پیش مشاور در واقع بجای روانشناس اون بود که مشکلات منو ریشه یابی کرد و روانشناس هم خیلی با تعجب بهم می گفت "تو چرا چیزهای به این مهمی رو به من نگفتی؟"...و شاید چون اینها رو از زبون همسرم می شنید می دونست دیگه اغراق و بزرگ نمایی در کار نیست...

عزیزکم همیشه میگه تضاد بین زندگییت قبل از فوت پدرت و بعد از فوتش ،مسبب خیلی از مشکلات توئه...تو این همه تغییر و تفاوت رو نتونستی بپذیری!

همیشه وقتی باهاش صحبت میکنم میگه من تو بچگیم یهو به تموم اون چیزهای که حتی تو رویاهام هم نمی دیدم و خیلی بهتر از رویاهام بود رسیدم.یه خونه با مساحت هکتاری...خونه ایی  که دقیقا وسط یه باغ خوش منظره بود؛ با یه گلخونه بزرگ واقعی و  اصطبل و مرغ دونی و سگ دونی! من دقیقا همون موقع که سریال قصه های جزیره و آن شرلی یا حتی کارتون بابالنگذراز رو می دیدم می تونستم بر عکس خیلی از هم سن و سالهام زندگی تو چنین محیط و مناظر رو یایی رو تجربه کنم...خونه ایی که کلی اتاق داشت و تو حالش میشد فوتبال بازی کرد...7-8 تخته فرش بزرگ تو حال پهن می کردیم و از دو طرف شیشه های سرتا سری داشت... یه اتاق بزرگ و نورگیر داشتم  که هر کی می اومد کلی بهم حسودی می کرد که چقدر اتاقت رویایی و معلومه تو این اتاق نمیشه درس خوند و آدم همیشه می ره تو خیال!...یا همون حموم و دستشویی نورگیر قشنگم که هنوز هم که هنوزه اون حموم تصویری از حموم ایده آل و رویایی منه...اون راهروهای طویل بلند...اون باغبون مهربون و اون همه درخت میوه و چنار و سرو...اون زمین های چمن خوشگل...اون تاب بزرگ و .... و ....

دقیقا اون زمانی که  شخصیتم باید شکل می گرفت یهو افتادم میون اون همه توجه! راننده منو می برد مدرسه و می آورد اما یادمه هیچ وقت تو مدرسه چیزی از خونمون یا پدرم نمی گفتم .بخاطر همین اخلاقم چند سال بعدش کلی دوستای پر و پا قرص داشتم که وضعیت مالی خیلی خوبی نداشتن اما بخاظر اینکه اهل پز دادن نبودم خیلی دوستم داشتن....تموم بهترین ها رو داشتم! بهترین زندگی، بهترین پدر، تحصیل در بهترین مدرسه و ... و ... اما یهو همه این بهترینها بر عکس شد!

خب معلومه من دلم برای تموم اون روزها تنگ میشه...نمی خوام ناشکری کنم اما بعد از فوت پدرم همه چیز تغییر کرد.منی که با راننده این ور و اون ور می رفتم و همیشه کارهامو  بقیه انجام می دادن ،خودم باید دنبال کارهام می رفتم و با اتوبوس! این ور و اون ور می رفتم...دیگه خبری از اون همه توجه و احترام نبود. منی که لای پنبه بزرگ شده بودم یهو افتادم میون اینهمه گرگ آدم نما!...دیگه خبری از هر روز  هر شب  بیرون غذا خوردن نبود. دیگه کسی بهم نمی گفت بچه مایدار که بخواد بهم بر بخوره!!! دیگه نمی تونستم مثل آدم های خاص! خرید کنم و هر چی دلم میخواد بخرم. و از همه مهمتر دیگه پدرم و مردی که تکیه گاهم بود وجود نداشت.دیگه خبری از اون خونه ی آروم نبود. جنگ بود و دعوا و حصر وراثت و هزار تا کوفت و زهرمار ذیگه....

و من اعتراف می کنم که یکی از بزرزگترین آرزوهام اینکه بتونم تنها یک روز برگردم به اون روزهای رویایی..دیگه اشکم داره در میاد..بیخیال. این حرفها چه فایده ایی داره...

پ.ن: دیروز یه مطلب نوشته بودم برای روزنگاری با کلی عکس! دو ساعت وقت گذاشتم اما هیچ کدوم از عکس ها رو نتونستم آپلود کنم. آپلود سنتر قبلیم انگار صاف! شده ...امروز هم یه ساعت سرچ کردم و همه سنترهای خارجی ارور می دادن... اما سر لج و لجبازی هم که شده من یه سایت خارجی پیدا می کنم تا اینا رو آپلود کنم!

 پ.ن: دیشب چقدر هوا خنک شده بود...هوای خنک و ملس با یه باد دلنشین...

گله دارم...گله دارم...من از عالم و آدم...

یه سری حرفا مونده رو دلم هی می خوام نگمشون اما زرتی یه اتفاقی می افته که عین پتک دوباره کوبیده میشن رو سرم!

حقیقتش با شروع ماه رمضون یه سری فکرها دوباره همش تو ذهن منه و دارم کلافه میشم. احساس می کنم سال های قبل با این موضوعات خیلی راحت کنار میومدم و چیزی رو اعصابم نمی رفت... اما الان دیگه نمی تونم خیلی چیزا رو تحمل کنم.قبلا هم گفتم که من تا همین چند سال پیش شدیدا مومن! بودم...هم ظاهری و هم باطنی...اما این چند سال اخیر اعتراف می کنم رابطه ام با خدا متاسفانه خیلی متحول شده ! یه زمانی که استغفر ا..!!! باهاش مثلا قهر کردم و کلا نماز و اینا پر شد...اما خب خدا اتصافا در این چند ساله هم خیلی جاها دستمو گرفت که ارزو می کنم همیشه همینطور باشه. درست که گاهی از فکر کردن به اتفاقات زندگیم ،ناشکری نباشه اما به نقطه جوش می رسم و به زمین و زمان فحش میدم...یا هنوز جواب خیلی چراهای زندگی رو نمی دونم...چراهایی که به نظرم خیلی های دیگه هم نمی دونن اما من مثل اونا دنبال سفصطه کردن نیستم! گاهی باید پدیرفت که ما خیلی از اتفاقات و سلسله مراتب این دنیا رو نمی دونیم و نمی فهمیم.

من شخصا برای تموم مومن های واقعی احترام قایلم. در تعریف من شرط اول مومن بودن نماز خوندن و روزه گرفتن نیست، بلکه آزار نرسوندن به دیگرانه! و بعضی آدمها هستن که نماز و روزه هم می خونن و به کسی هم آزار نمی رسونن و آدم ها رو بر اساس ظاهرشون یا نماز خوندن یا نخوندنشون طبقه بندی نمی کنن که واقعا باید به این دسته تبریک گفت! خوش به سعادتشون ! منم قبل اینجور بودم اما الان نیستم...من الان گله دارم از تموم آدم هایی که دین من رو ازم دزدیدن! خدام رو دزدیدن! همون هایی که  مرز خوب و بد بودن با پاکی و ناپاکی آدمها براشون نماز و روزه و چند تا تار موئه! همون زنهای  که تو خیابون گاهی چپ چپ نگاهت می کنن. یا همون زنهایی که تو عاشورا تاسوعا به دختر بدبختی که با مادرش بیرون اومده بود و مانتوش کوتاه بود ،کلی حرف زدن...یا همونهایی که همون روز به دختری که کنارم ایستاده بود و فکل! درست کرده بود تو جمع و جلوی اون همه آدم برگشتن گفتن" فک کردی امام حسین واسه چی کشته شد؟ ها؟!"...همه زن هایی که این حرفا رو زدن آدم های معمولی بودن و رهگذر، نه مـــ.ـــامور و از اینجور حرفا....من متنفرم ااز اونهایی که چون نماز و روزه شونو به جا میارن  توهم برشون میداره که دیگه بهشت دو قبضه در اختیارشونه. من از این همسایمون که اینجوریه متنفرم! فک می کنه خودش جاش تو بهشت و بقیه ما ها همه جهنمی هست و پولی که در میاریم حرومه!! یازده بار مکه رفته، نمازشو مسجد میخونه!! اما پول آب و برق و گازش رو نمیده و بقیه همسایه ها بجاش میدن.تاره دو قرت و نیمش باقیه! کلا عذابه! یه آدم بد دهن و شکاک...مثلا وقتی یه سال از عقد ما گذشته بود و یه شب عزیزکم داشت از خونمون میومد بیرون کلی چپ چپ نگامون کرد و چند روز بعدش که عزیزکم رو تو راهرو دیده بود بهش گیر داده بود که تو کی هستی!!! حالا دختر خودش قبل از اینکه عقد کنه یا نامزد  ، دوست پسرش یا شاید خواستگارش! همش جلوی در خونه بود دختره با شلوارک رو باســـ.ـــن و تاپ جلوی در باهاش حرف می زد و همدیگه رو می بوسیدن و ...یا همون دختر جلوی سرابدار افغانی و پستچی و ...هم به همون شکل ظاهر می شد. من با نوع پوشش اون کاری ندارم  ولی از این حرصم میگیره که پیرزنه به همه چیز بقیه کار داشت اما اونی که جلوی چشم خودش بود رو نمی دید!! مثلا دوست پسرهای دختره میومد جلوی در وبگو و مگو پیش می اومد یا دختر حتی با سرایدارم با عشوه و ناز حرف می زد!!!...حالا همه اینا به کنار، ما از دستشون آرامش نداشتیم.فرت فرت این دوتا با هم دعواشون میشد و صدای فحششون رو ما باید تحمل می کردیم. حالا تنها عروسی که من در تمام عمرم اونقدر آدم مست توش دیدم عروسی همین دختره بود! حالا پیز زنه به بقیه گیر میده که تو مهمون هاشون حتما مشـــ.ـــروب دارن! و خیلی مصیبتهای دیگه که ما از دست اینا می کشیم و دیگه نمی گم....

من الان ناراحتم که آدم های این چنینی که روز به روز دارن زیاد میشن باعث شدن نظر من نسبت به دینم عوض بشه! من به عزیزکم حسودیم میشه که نماز و روزش به جاست اما حتی واسه روزه داریش در این روزهای طولانی و سخت کسی رو عذاب نمیده. حتی گرسنه شدنش باعث نمیشه مثل من اعصابش بهم بریزه! کسی رو آزار نمیده، از مرگ نمی ترسه و به دینش اعتقاد داره...خیلی وقتا که باهاش حرف می زنم میگه نباید آدم های ریاکار یا کوته فکر یا کسایی که دین رو سپر خودشون کردن اعتقادات رو ازت بگیرن...من نمی خوام اینطور باشم اما نمیشه. نمی تونم حسش رو توصیف کنم...

قدیمها ماه رمضون واسه من خیلی دوست داشتنی بود اما امثال اینطور نیست...دوست دارم زودتر تموم شه...فکر می کنم همش اجباره! دوست داشتم توی کشور دیگه باشم و با افتخار روزه بگیرم! مثلا سر کار موقع غذا خوردن بقیه علت غذا نخوردنم و فلسفه ی این کار رو  توضیح بدم یا حتی اگه روزه هم نمیگرم از این ماه و خوبی هاش و نوستالوژی ها و سختی های نخوردن براشون بگم!!...من هنوز نتونستم روزه بگیرم و در روزای قرمز به سر می برم ،حقیقتش هم نمی دونم روزهای بعد چطور میشه اما من در عذابم وقتی میرم بیرون،مثل همین  چند روز پیش که رفته بودم بازار ،از تشنگی و گشنگی هلاک بشم و نباید تو خیابون یه قلپ آب هم بخورم...با پارسال تو یکی از روزهای رمضون مامان کلونوسکوپی داشت...از بیمارستان که بیرون اومدیم قبل از رفتن دنبال یه جایی بودیم که واسه مامان آب بگیریم تا قرص هاش رو بخوره. اما هیچ سوپر مارکتی نبود. یه آبمیوه فروشی کره کره اش نیمه باز بود.تا ما نزدیک شدیم انگار جذامی دیده باشه...میگه خانوم تعطیله...تعطیله. حتی مجال نداد ما حرفمون رو بزنیم.

یا الان تو این روزا که ما مهمون داریم و روزه می گرن ،ما کلا هلاکیم! حالا بد غذا بودنشون به کنار...تا لنگ ظهر که می خوابن ،ما باید بخار پز بشیم و نمی تونیم کولر رو روشن کنیم! چون ممکنه سینوزیتشون اذیتشون کنه.نمی کنن دریچه ی اتاق خودشون رو ببندن. تا لنگ ظهر ما حق روشن کردن تی وی اصلی(آنتن ماه پاره! فقط به یکی ازتلوزیون ها وصله!) رو هم نداریم چون نشیمن نزدیک اتاق خواب ایناست و ...و...

خدایی این روزه گرفتن ثواب داره؟ آخه چرا میگن خواب روزه دار ثوابه اما کسی نمیگه آزاری که روزه دار به دیگران برسونه هم بیشتر از مواق عادی براشون گناه منظور میشه!!

من الان این وسط بلاتکلیف موندم! نه مثل اونایی هم که این ماه رو دوست دارن و روزه می گرن و نه مثل اونهایی هستم که کلا قید این چیزا رو زدن و این ماه با ماه های دیگه براشون فرقی نمی کنه...با این وجود من به انسان های درستکاری که این ماه رو دوست دارن حسودیم میشه و بهشون تبریک می گم بخاظر اعتقاداتشون...بنظرم همه آدما به اعتقاد و ایمان در زندگیشون نیاز دارن.حالا این اعتقاد می تونه به هر دین و مذهب و فرقه ایی باشه...

آخیش! یه مقدار از حرفامو گفتم هر چند همش نبود...

پ.ن: پیسر همون همسایه مصیبته باعث شد من و همسر خان یه دعوای اساسی با هم بکنیم. مرتیکه ماشینشو چسبونده بود به ماشین ما و جلوی در پارکینگ رو هم گرفته بود، بعد از کلی معطلی وقتی رفتم دم خونشون پیرزنه میگه " داره نماز می خونه.میاد"...آی خدا بزنه کمرت با این مردم آزاریت! بیشعور حتی عذرخواهی هم نکرد! تازه بهش میگیم چرا اینظوری پارک کردی، میگه "مگه چه جوریه؟!"...تازه منت سر زدن به مادرش رو رو سر ما میذاره! تو پارک نیــ.ــاوران هم به جایی که از هوا لذت ببریم فقط بحث می کردیم و بقیه هم چپ چپ نگامون می کردن...حالا من واسه اینکه ضایع نشه تا بقیه نگامون می کردن یه لبخند می چسبوندم رو لبم که یعنی ما اوکی ایم و مثلا هیچ مشکلی نیست!! ما کلا همیشه بحث های اساسی مون بخاظر دیگرانه نه بخاطر مشکلات خودمون!

 

یا’س فلسفی!

*چند تا خط بین ابروهام افتاده، همینطور چند تا رو پیشونیم...موهای سفیدم هم که از سه سال پیش یهو همینطور رو به ازدیاد رفته و دیگه عادت کردم یک ساعت جلوی آینه با قیچی بیفتم به جون موهام و سفید ها رو کوتاه کنم و هیچ وقتم تموم نشن!

اما عجیبه رو صورتم هیچ اثری از  چین و چروک های خط لبخند نیست!

عزیزکم هم میگه معلومه وقتی همش اخم می کنی چه انتظاری غیر از این داری؟!!:دی

*من و عزیزکم خیلی وقتا میشینیم و در مورد همه چیز با هم بحث می کنم. از یه طرف خیلی خوبه چون وقتی یه چیزی ذهنمو در گیر می کنه و نمی تونم هضمش کنم عجیب قیافه ام میره تو هم و کلا میرم تو فازی که با یه من عسلم هم خورده نمیشم!! و اینجوری هم حال من بهتر میشه و هم یه خرده قضیه از اون سختی در میاد اما گاهی اوقات این بحثا بالا میگیره و هیچ کدوم نمی تونیم همدیگر رو قانع کنیم .از طرفی هم معمولا این بحث ها خیلی طولانی میشه و یه دیدار ما به همین حرفا میگذره! البته شاید به قول عزیزکم آدم که نباید که همیشه در مورد گل و بلبل حرف بزنه و همینا هم خیلی لازمه!

از یه طرفم آدم احساس روشن فکری بهش دست  میده و فک میکنه چه زوج مفیدیه که مرتب با هم صحبتهای نسبتا جدی می کنیم!!

اما کلا تازگی ها من تموم درگیرهای ذهنیم بی سر و سامون می مونه. با اینکه قدرت تحلیل و درک اون در مورد جهان اطرافش خیلی زیاد اما من با وجود کلی مشکلات شخصی هنوز نمی تونم خیلی از مسائل عمومی رو درک کنم و یهو عجیب میرم تو بحرشون و غرق میشم! مثل اینکه چرا کسی به مردم سومالی کمک نمیکنه؟ اینکه چرا حتی همون بازیگرها و افراد سرشناسی  که شاید به قول اون کمکهاشون جنبه ی تبلیغاتی واسه خودشون داره و به نظر من ممکنه اینطور نباشه ؛کاری واسشون نمی کنن؟ ...اینکه چرا تعدا NGO هایی که تو اینجا بخواد به آدمهای مشکل دار کمک کنه کمه؟...یا چرا به قول اون شخصی که در پیج بابالنگدراز نوشته بود،اون نروژی تروریست خطاب نشد اما اگه یه مسلمان این کارو کرده بود تروریست میشد؟چرا تازگی ها من اینقدر صحنه های درد آور میبینم؟ مثل چند شب پیش که بعد از اینکه پیشو خان کوچولو با ما اومد پارک و کلی بازی کرد و برگردوندیمش خونه ، یهو هوس آب شاتوت کردم و عزیزکم مجبور شد این همه راه تا اون بستنی فروشی عمو رحیم(؟) بره اما اون اب شاتوت خوشمزه به جای اینکه سرحالم کنه حالمو بد کرد چون تو اون نصف شبی  وقتی از بزرگراه داشتیم می پیچیدیم تو ستارخان یه پیرزن رو دیدم که با واکر سر چهار راه گل می فروخت یا یه پیرمرد نابینا کنار همون بستنی فروشی نشسته بود و فال می فروخت و واقعا هم نابینا بود و دیدنشون دل آدمو به درد میاورد. اینا با این سن و وضیعنشن اون وقت شب باید تو خونشون استراحت می کردن نه اینکه تو اون وضع باشن...یا این جوون ها که میان شبا تو نیــ.ـــاوران و فرمانـــ.ـــه و ایـــ.ــران زمین دور دور می کنن و کل خیابون پر میشه از اکیپ های دختر و پسر هدفشون چیه؟ من نمی تونم اینا رو درک کنم چرا؟!! چرا پسرا همشون با لکسوس و بی ام وه و بنز و کلا ماشینهای گرونن و اکثرا دخترا فوقش یه 206  سوار شدن!!! نمی دونم این مدل آشنایی فقط تو اینجا هست یا بقیه جاهای دنیا هم پیدا میشه؟ که البته بعید می دونم جای دیگه اینقدر زیاد باشه ...یا چرا من تعریف خودشکوفایی هرم مازلو رو درک نمی کنم و فک می کنم هر کسی خلاق باشه خوذشکوفاست!...یا تعریف بعضی آدم ها از مرگ و زندگی...یا حرف استاد T.A در مورد فرق مصـــــ.ـــدق و گلســـــ.ـــرخی و اینکه لازمه زنده بمونی تا از عقایدت دفاع کنی یا از دشمنت انتقام بگیری.حرفشو قبول دارم اما وقتی تعمیمش می دم نمی تونم خیلی اتفاقات رو درک کنم! و .... و ....یا حتی مشکلات رفتاری خودم و به قول عزیزکم توجیهاتی که ما انسانها واسه راحتی خودمون میاریم!

درگیری ها و مشکلات خودم کم بود حالا مشکلات جهانی هم بهش اضافه شده!یکی نیست بیاد بهم بگه "بدبخت!!! اول زندگی خودت رو درست کن و سر و سامون بده بعد به فکر این چیزا باش"...خودم مثل چیز گیر کردم تو گل اونوقت میشینم از این فکرا می کنم!

پ.ن: در کمال ناباوری چند روز پیش تو بازار یه صندوق کمک به مردم سومالی دیدم یه خرده خوشحال شدم! بنظرم آدم باید کار خوذشو بکنه، اینکه این پول به اونها نمیرسه توجیهی واسه رهایی از وجدان درد! کاری که از دستت برمیاد رو انجام میدی به این امید که ایشالا میرسه!!

زن هایی که واقعا زن هستند!

دیروز دوره مهمونی ِ دوست های مادر خانومی بود. زن هایی که یه چند سالی هم از مامان من سنشون بیشتره و  از نظر جسمی هر کدومشون یه مشکل خاص دارن! مثلا یکی گوشش خیلی سنگینه، یکی پاش حسابی مشکل داره و اصلا نمی تونه راه بره و ... اما برای من با وجود تموم اختلاف سنی که با هاشون دارم و همسن و سال نوه های اینا هستم، مصاحبت باهاشون خیلی لذت بخشه. جمع عجیبی هستن. البته این مهمونی ها شامل بچه ها و گاهی اوقات نوه هاشون هم میشه. اکثرا هم وقتی بچه ها از خارج بر می گردن این دوره ها رو میدارن. و دخترهای این خانوم ها همشون از دم دوست داشتنی ان! با وجود اینکه خیلی هاشون حول و حوش 50 سالشون اما پر از انرزی ان، پر از شای و ایده های جدید...مخصوصا دخترای این خانومه که دیروز خونشون بودیم.دکترا دارن...چند تا رشته خونذن، مثل آب خوردن زود زود از کانادا و پاریس میان به پدر و مادرشون  سر می زنن. عشق می کنی وقتی رابطه اینا رو با پدر و مادر میبینی. بابا هه که از سر کار میاد همه میرن قربون و صدقه ی"آقا جون" می رن و دور هم میشینن و چای میخورن...حس سنتی و خوب یه خونواده اصیل  و گرم ایرونی رو بهت میدن با وجود اینکه بچه ها از اول جوونیشون از ایران رفتن.... با وجود ثروت و موقعیت خوبشون اصلا خودشونو نمیگیرن.وقتی پیششونی حسابی بهت خوش میگدره...با وجود میانگین سنی بالای این جمع این دوره ها کاملا مدرنه و با خیلی از جمع های زنونه ی دیگه فرق میکنه.توش هیچ غیبتی نمیشه، دور هم میشینن و خیلی وقتا در مورد مشکلات همدیگه یا بچه ها صحبت می کنن...خاطرات بامزه تعریف می کنن و کلا همه به هم کمک می کنن و از کلاس های شناخت و رقص و موسیقی و آواز و کنسرتها صحبت میشه. مثلا دیروز یکی از دخترها که از فرانسه اومده بود و اونجا با یه معلم مراکشی واسه رقص عربی داشت با خواهرش اومدن و عربی رقصیدن و ما مردیم از خنده!چون یکیشون خوب می رقصید و یکی دیگه تازه کار بود و خیلی اسلومیشن!  اما ته عشوه و ادا بود... یکی از خانوم ها که آواز میخونه، تنبک زد و آواز خوند و بقیه هم همراهیش کردن... حتی مسن ترین شخص گروه هم آواز کار می کرد و چند تا آهنگ هم اون خوند... دخترای این خانوم ها که حول و حوش 50 سالشونه میخواستن برنامه آموزش رقص عربی به صورت خصوصی رو فیکس کنن و یکیشون از تصمیمش برای رفتن به کلاس اسب سواری صحبت می کرد. یکی دیگه از کلاس های روانشناسی و عرفان که زندگیش رو متحول کرده بود میگفت و بقیه رو به شرکت تو این کلاس ها ترغیب می کرد...خلاصه که جمع فوق العاده ای هستن! دقیقا از اون مدل مهمونی هایی میشه که من همیشه آرزوشون رو دارم. یه جمع زنونه ...یه جمع از زنهای پر انرزی شاد. کسایی که از زن بودنشون راضی هستن و بهش افتخار می کنن و نهایت استفاده رو از لحظه لحظه ی زندگیشون می کنن با وجود اینکه دو برابر من سنشونه هیچ زمانی رو برای آغاز یه راه جدید تو زندگیشون دیر نمی دونن. من عاشق اینهام و امیدوارم این جمع ها همیشه پایدار باشه و اعضاش همیشه سالم!

پ.ن:یادمه قبلنها می گفتن اسب سواری واسه دخترا خوب نیست و باعث افتادگی رحـــ.ـــم میشه.کسی در این مورد اطلاعاتی داره بهم بده؟

p.s  I LOVE U: دیشب وقتی با بابا و مامان و نزدیکانشون اومد خونمون و جلوی در دیدم بچه به خودش رسیده و همون پیرهنی  تنشه که هفته ی پیش از ایکات با کارت ِ هدیه ایی که رئیسش به مناسبت روز زن بهم داده بود !،واسش خریده بودم و شلوار مهمونی تازه ایی که باهم خریده بودیم رو پوشیده یه حس خاص بهم دست داد! اول که در رو باز کردم حتی یه لحظه احساس کردم از بابا و مامانش خجالت می کشم. موقع رو بوسی در گوشش میگم" اومدی خواستگاری؟"

پ.ن: جمعه یکی از روزهای سیاه زندگی من بود. تموم تلخی های چند سال پیش که  باز بخاطر شرایط اینچنینی مامان حالش بد شدو  کارش به کلینک رسید تکرار شد...باز گریه های بی امون  من تو خیابون و کلنیک و حس بی کسی تکرار شد...سری قیل خیلی وحشتناک بود و من خیلی بی پشت پناه و تنها تر از این بار بودم. اون موقع ده دوازده روز مامان آی سی یو بود و کارش به آنژیو کشید.  این دفعه خدا رو شکر با اکسیژن و دارو ها حالش بهتر شد. البته دفعه ی قبلم تو کلینک مشکل مادر خانومی رو تشخیص نداده بودن و چند روز بعدش که واسه چک آپ رفته بود پبش دکتر خودش، دکتره از همونجا گفت باید بستری بشه...

روزهایی که مثل جمعه اونقدر تلخ و سیاه میشن ، خیلی بهم فشار میاد که چرا ما ناین وان وان نداریم که بهش زنگ بزنیم و اینجور وقتا بیاد کمکمون!  می بینم بر عکس اون چیزی که فک می کنم هنوز مردهای سنتی کوته فکری که  در زیر نقاب های مدرن پنهانن زیادن! آدم هایی که فک می کنن تموم این قوانین مسخره حقشونه و می تونن هر بلایی سر زنهاشون بیارن ،چون مردن حتی می تونن زنهاشونو بزنن و چون اونا شوهرن هر جا می رن بایذ زنه پشت سرشون راه بیقته. از اون مردهای که وقتی حرف می زنن خدای منطقن اما هنوز مثل دیوونه ها یا عقب مونده های ذهنی حتی رو رفتارهای خودشون کنترل ندارن!

پ.ن:هنوز هم هیوا همش در خاطرمه...

 

 

برای دختری که هیچ زمانی را برای تازه شدن دیر نمی دانست...

از یکشنبه که اون کامنت سیاه و تلخِ نوشته ی قبل رو خوندم هر کاری کردم دستم نرفت که چند خط بنویسم بلکه سبک شم.یک شوک  تلخ و تمام عیار...تو این سه روز فقط در خیالم با هیواحرف می زنم ،افسوس می خورم ...اشک می ریزم..فکر می کنم به یک سال پیش این موقع ها وبیشتر حسرت می خورم...کامنتهاش رو می خونم و هی قلبم فشرده میشه...دیشب دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و تموم مسیر یک کلمه حرف نزدم و از پنجره ماشین به تاریکی خیره شدم و گریه کردم و یواشکی اشکامو پاک می کردم و وقتی اومدم خونه کلی دست پاچه بودم که کسی چشمای قرمزمو نبینه. آقای همسر هم خیلی نگرون شده بود و فقط به اون تونستم حقیقت رو بگم. دیشب شنیدن " من فقط عاشق اینم.... وقتی از همه کلافه ام... بشینم یه گوشه ی دنج... موهای تو رو ببافم" بغضمو ترکوند. هیوا از این خوشش اومده بود و حتی روز بعدش شعر این آهنگ رو تو  وبلاگش گذاشت...

فکر نمی کردم هیچ وقت نبودِ یک آدمی که تا به حال ندیدش، صداش رو نشنیدی و حتی تصوری از چهره اش هم نداری بتونه اینقدر دردش و زخمش عمیق باشه... اما همون نوشته ها و کامنتهای مهربون و طولانی هیوا،همون لحن صمیمانه اش و نگرانی دوستانه ش در نظراتش و نوشته های پر انرژی و مثیتش و امیدش به زندگی و قلب پاکش و خیلی چیزهای دیگش کافی بود تا یک جای بزرگ در قلبت باز کنه.بدون اینکه دیده باشیش یا از قبل بشناسیش...

ولی دنیای مجازی خیلی نامرده. احساساتش حقیقیه اما فضاش نه. اگه تو یک دوست از دنیای حقیقی بود حالا به هر دلیلی ،اگه من ازت بی خبر می موندم حتما دوستان دیگه از حال و روزت بهم میگفتن و در ضمن هیچوقت امکان نداشت که دوستم در بستر بیماری باشه من از این وضع بی خبر باشم.

می دونم خیلی با مرام و خوبی اما این انصاف نبود دختر...تو هم شدی مثل پدرم...همونطور که هیچوقت نفهمید چقدر دوستش دارم،تو هم نفهمیدی...

می دونم تو پر از انرژی و ایمان بودی. وقتی نوشته های ماه های اخیرت رو خوندم در عجب بودم چطور دختر جوونی وقتی درگیر مریضی به این سختیه، باز روحیه اش رو  اینطور حفظ می کنه و هنوز اینقدر زنده و با اشتیاق به اطرافش نگاه می کنه...

 دلم خیلی می سوزه وقتی دختری به سن و سال تو  باید اینطور در اوج زندگی و امیدواری و انگیزه از دنیا بره...می دونم هیچ کدوم از سرنوشتمون خبر تداریم و معلوم نیست چی در انتظارمونه و  کی باید بار سفر رو از این دنیا ببندیم... این خیلی سخته که این دنیا هیچ چیش اعتبار نداره و هیچیش معلوم نیست...اما دلم میگره وقتی میبینم خدا باز یکی از بندگان نادر و نایاب از نسل آدم که به معنای واقعی کلمه سعی کرده  انسان گونه زندگی کنه رو اینقدر زود  از میون ما برده؟!! نمی دونم چرا آدم هایی که مردم یک دنیا یا یک کشور آرزوشونه که بمیرن ،عمر نوح دارن و آدم های خوب و کسانی که می تونن واسه این دنیای سیاه و جامعه مفید باشن زود میمیرن؟ خدایا چرا ظالم ها رو نمی بری؟ چرا همه باید بگن خوبها زودتر میرن؟مگه مرگ برای هم نیست؟

هیوا حیلی از خودم شرمنده که این چند وقته ازت خبر نداشتم و تازه چهل روز بهد از مرگت این خیر وحشتناک رو شندم. هی به وبلاگت سر میزدم،کامنت میذاشتم و هی منتظر جوابش بودم ...هیوا فک می کنم این چند ماه اخیر ازم دلخور شده بودی که دیگه ازم سراغی نمی گرفتی .درست که همیشه لطف داشتی و حواست به من ِ تنبل بود. اما چقدر حرص میخوردم که این آخرها آدرس بلاگت رو تو کامنتا نمیداشتی،منم که خیلی وقت بود لینکا رو برداشته بودم و با سرچ "برای تازه شدن دیر نیست" معمولا به وبلاگت نمی رسیدم.دوست مشترکی هم نداشتیم... چقدر از خودم شرمنده ام که خیلی وقتا ترتیب رمز رو فراموش میکردم و صد بار میزدم و هیچوقت درست نمیزدم و صفحه باز نمیشد خیلی وقتا خجالت میکشیدم بگم من باز رمزو فراموش کردم...من واقعا شرمنده ام این اواخر اینقدر ازت بی خبر بودم...

می دونم اونقدر خوب بودی که خدا هم حبفیش اومده تو این دنیا بمونی و تو رو برده پیش خودش اما این حرفها چیزی از غم نبودنت کم نمیکنه...

هیوا جان گاهی دلم  میخواد مثل قبل ها بیام برات کامنت بذارم ...دلم میخواد فک کنم همه ی این حرفا الکی و مسخره بازی بوده و توباز بیای کامنت بداری و اونهمه انرزی و موج مثبت رو از پس این فاصله ها بهم برسونی...بیای با این مدل مهربون ِخطاب کردنت کامنتت رو شروع کنی..."خانوم گل"،"بانوی پاییزی"،"بانوی موسیقی"....

من که یک دوست مجازی ام از نبودنت اینقدر ناراحت و غمگینم په برسه به نزدیکان و خونواده ات...امیدوارم همون خدایی که اینقدر به وجودش و کمک هاش اعتقاد داشتی حواسش به خانواده ات باشه و دلشون رو قرص کنه و نذار ه غصه بخورن...هیوا نمی دونی چقدر یاد ِ کلوچه می افتم. اخه اون طفلی بدون خاله اش چی کار کنه؟!!

خدا به همراهت هیوا...سفر به سلامت...دیدی همونطور که تو یکی از کامنتها برام نوشتی خودت هم چقدر عزیز بودی و چقدر خوب زندگی کردی؟!

شنبه 11 اردیبهشت1389 ساعت: 8:24

توسط:هیوا

سلام نازنین دوستم
برای آرامششون دعا می کنم و برای صبر شما هم.
نفهمیدم که کدوم عزیز رو از دست دادین اما کاملا معلومه که چقدر عزیز بوده و هیچی بهتر از این نیست که آدم وقتی میره برای دیگران انقدر عزیز باشه این یعنی اینکه خوب زندگی کرده یعنی اینکه درست زندگی کرده. خوش به حالش کاش هممون همونقدر خوب زندگی کنیم.
روحش شاد و قرین رحمت باد.

 وب سایت   ایمیل

 

 

قهر و آشتی به مدل خودمون!

بغ کرده و پکر نشستم رو زمین.اونم میاد میشینه کنارم و منو میکشه تو آغوشــ.ــش و حرف از جلسه مشاوره ی شنبه و تصمیم نهایی من میشه! من که از قبل پکر بودم و طبق عادت مالوفه ،اینجور وقتا موقع بحث جدی حتما دلخوری پیش میاد...حرف از تحصیل میشه.مدل حرف زدنش بهم بر می خوره.میگم" تو اینجوری بیشتر منو دپرس میکنی! خیلی ها یه لیسانس فکستنی تو دانشگاه ازاد میگرن فک می کنن شاخ غول شکستن کلی خر کیفن! با این حساب خیلی ها تو خونواده ی خودت هیچ کاری تو زندگیشون نکردن!"...اونم عذرخواهی میکنه از مدل حرف زدنش و میگه حق با توئه. اما "تو ...هستی!کس دیگه ایی که نیستی!من نگرانتم. نگران خودمونم...قول بده خوب میشی؟ باشه؟قول بده؟ وقتی اینجوری میشی خیلی می ترسم...می ترسم"

سرم رو پا شه و به یه نقطه ی دبوارِ رو به رو خیره شدم.حرف زدنو ادامه میده و حقیقتش منم نمی شنوم و دلم هی بیشتر و بیشتر از خودم میگره. اونم که همیشه اینجور وقتا دستشو مرتب زیر چشمام میکشه تا ببینه خیس ِ یا نه...منم در یه زمانی که بتونم از فرصت استفاده می کنم و گریه می کنم .فقط می فهم که داره همچنان صحبت میکنه و باز من نمی تونم بشنوم! یهو بی اختیار  طبق عادتم همونظور که سرم رو پاشه و به رو به رو خیره شدم ،دستمو بالا می برم و دماغشو می گیرم. دادش بلند میشه که" جی کار می کنی!! نه....نه!"...تازه می فهم طفلک اونم داشته گریه می کرده و  کلی خودشو نگه داشته که فین فین نکنه تا من متوجه نشم! منم با همون دستمالی که اشکامو پاک کردم مثل بچه ها دماغشو می گیرم.باز  میگه"نه...نه...دستمالو بده خودم!" :دی

مثل همیشه وقتی می بینم از ناراحتی من و بخاطر نگرانی که واسه منو و این رابطه داره در حال اشک ریختنه و چشمای براق و خیسش رو می بینم، یهو یخم میشکنه و میشم یه آدم سرحال! اونم مثل نی نی ها منو لوس میکنه  و میگه چه کوچولوی نازی ! منم با قیافه ی درهم زبون درازی میکنم ! اینبار جدی میگه عجب بچه ی تخسی(؟)!

برادرم دا د میزنه که شام حاضره! نمیاین؟" اونم منو رو دستاش بغــ.ــل میکنه تا ببره سر سفره!  می افتم به دست و پا زدن و غلط کردن که منو بذار زمین! حیف نامزد برادرجان خونه مون بود و من این سواری!!! رو از دست دادم...خیلی وقت بود منو تا آشپزخونه اینجوری نبرده بود!

پ.ن:خیلی وقتا مدل دلخوری و قهرمون اینجوریه...اما نه همیشه! کاش بتونیم همیشه همینظور نگهش داریم!آرزو میکنم اینطور باشه.

پ.ن: تو این اوضاع بد اقتصادی وقتی حراج زارا رو دیدم باز نتونستم خودمو نگه دارم و این دو تا رو گرفتم. جفتشون تقریبا مدلشون یکی اما مثه همیشه بین دو تاش شک داشتم و دلم پیش دوتاشون بود ونازنینم هم طفلک اینجور وقتا میگه "دوتاشون رو بگیر!". خب منم هر دوشون رو گرفتم!!! با این جیب خالی خیلی پر روئم! نه؟!!!

 

خانه ی پدری

بعضی حرفها  برعکس ظاهر کوتاهشون نمی دونم چرا اینقدر تیغه ی بلندی دارن که عجیب زخم می زنن.شاید برای خیلی آدم های دیگه این حرفها کاملا معمولی باشه اما فقظ باید در شرایط خاص باشی که اون حرفها کمبودهات رو بکوبونه تو صورتت.  واقعا می ترسم چند بار حرفهای من اینقدر  تیز بودن و قلب کسی رو صد پاره کردن...البته بیشتر نگرون مامان هستم. چون با اخلاق من بعید می دونم خارج از محیط خونه این اتفاق افتاده باشه .تازه  افرادی که از آدم فاصله دارن و برات عزیز نیستن این حرفهاشون هیچ معنی بد و خاصی برات نمیده.

همینجوری شد که همین نیم ساعت پیش وقتی تو دستشویی جمله ی "یادت رفته تو خودت هم تو این خونه مهمونی!" تو ذهنم پیچید و درسته زمانی که فکر می کردم چقدر خوبه که به این حرفها بی تفاوت شدم، سد اشکها شکست...یادم اومد اگه پدرم بود دیگه این حرف برادرجان برام معنی نداشت و اینجا همیشه خونه ی پدریم بود حتی اگه یک سال و خرده ایی باشه که عقد کرده باشم... حتی اگه روزی تو زندگی مشترک مشکلی داشتم  می دونستم ،می تونم برم "خونه ی پدری" م و حس نکنم سربارم و بدونم مرد اول زندگیم یعنی پدرم مثل کوه پشتم.

من نمیخوام گریه کنم چون حتما مثل همیشه از دید بقیه این حرفا اصلا مهم نیست...اما نمی تونم... حتما هر کی منو در این حالت که  دلم میخواد هق هق کنم و مثل همیشه خفه شدم و درد و سنگینی قلبم تموم بدنم رو می لرزونه؛  ببینه،فک میکنه چقدر نازک نارنجیم...

خدابا شکرت! نمی خوام ناشکری کنم.خدابا خودت همیشه مامان و بقیه خونواده رو سالم و پابر جا نگه دار...

 

کودکانه

چند روز پیش از سی دی فروشی پردیس  چند تا سی دی کارتونای زمون بچگیمون رو گرفتیم تا مثلا تو این تعطیلات! ببینیمشون...هم سن و سالای من تو قسمت فیلم های سینمایی می چرخیدن، منو عزیزکم هم در قسمت کودکان! کلی هم ذوق می کردیم با دیدن کارتونها...مخصوصا که اینا با همون دوبله های دوست داشتنی قدیمی هستند ،هر چند ســـ.ــانسور شده باشن و همن باعث میشه با وجود ایتکه نسخه ی اصلی نیستن ولی باز آدم دوست داره ببینتشون... دوبلرهای ایرانی فوق العادن! مخصوصا دوبلرهای قدیمی...در کل صنعت دوبله ی ما نسبت به کشورهای همسایه مون خیلی بهتره! نمی دونم تا حالا فیلم های شبکه ی آدربایجان و یا شبکه های روسی رو دید؟ از  اول تا آخر یه زن جای تموم شخصیتهای زن حرف میزنه و یه مرد هم به جای تموم شخصیتهای سیبیل دار! و تازه صداهای اصلی شخصیت ها هم شنیده میشه. من همینجا اعتراف می کنم خیلی وقتا سریال های پی . ام .سی رو نگاه می کنم اونم بیشتر بخاطر دوبله های خوبش و صداهای قشنگ و آشنا!

به هر حال اون روز جفتمون با دیدن سری "بابالنگدراز" ذوق کردیم! می دونستم بچه ام بابالنگدراز و آن شرلی رو دوست داشته اما نمی دونستم تا این حد عاشقشون بوده!!(نمی دونستم رقیب هایی به این قلدری دارم!!!)فک می کردم اینا بیشتر دخترانه ان! به هر حال چند قسمت بابالنگدراز رو گرفتیم و یک فیلم از تن تن و میلوی عزیز و ماجراهای گالیور! ( من عاشق تن تن بودم اما بچه های هم سن و سال من خیلهاشون باهاش خاطره ندارن.، یه نسل قیل از ما و یه نسل بعد از ما خوب باهاش حال کردن!... تو دوره ی ما بخاطر اینکه نویسنده اش یهودی بود دیگه چاپ نمیشد البته مطمئن نیستم دلیلش این بوده باشه...اما  "ماجراهای تن تن و میلو" و سری کتاب های سوپر اسکوپ که به صورت موروثی از خواهر و برادرم به من رسیده بود عشقم بودن!)

با وجود اینکه  هرقسمت بابا لنگدراز رو از اولین باری که نشونش داد تا بعدها که تکرارش می کرده، فک کنم 5-6 بار دیده باشم و همه ی جزئیاتش یادمه اما باز از دیدنش لذت می برم و وقتی میشینم پاش اصلا نمیفهمیم چطور وقت میگذره و یک سریش تموم میشه...مثل جمعه شی که بعد از  از برگشت از مرگز خرید الماس ایران، جلوی تی وی ولو شدیم و در حالی که مافین و پای سیب سحر و مغز آفتابگردون میخوردیم محوِ دوق کردن های جودی میشدیم و از ته دل لذت می بردیم!(البته بقیه تا دیر وقت بیرون بودن و فقط ما خونه بودیم!)

خیلی از ماها دوست داشتیم در نوجوونی و کودکیمون شخصیتی مثل جودی ابوت یا آن شرلی داشته باشیم. حتی از اسم های مستعار بسیاری که در دنیای نت به این نام ها هست،معلومه...شخصیتهای قوی و محکمی که  همه مشکلات بزرگ در مقابل روحیه ی خوب و دیدِ مثبتشون سر خم میکنه.آدم های پر انرژی بی پروا! آدم هایی که برای مشکلات راه حل پیدا می کنند و به رویاهاشون می رسن... منم همیشه آرزو داشتم مثل اینا باشم اما الان زمین تا آسمون فرق دارم باهاشون!زمین تا آسمون...تقریبا برعکس شونم!

چند وقتی میشه که کلاس T.A  می رم ...اوایل تاثیر فوق العاده ایی رو م داشت... احساس می کردم تا کسی رو می بینم سریع می تونم تحلیل کنم الان از کدوم بخش شخصیتش داره برخورد میکنه؟ از کودک یا والد یا بالغ...

خیلی بده...هر چی میگذره می بینم تفکرات اشتباه رایج در میون عامه مردم و  چهار چوب های فرهنگی غلط  جامعه و برخورد والدین چقدر می تونه شخصیت یک فرد رو داغون کنه...اینکه چقدر فرهنگ اشتباه تو این جامعه رواج داره...از یه طرف خوبه که می تونم ریشه ی بعضی مشکلاتم رو پیدا کنم اما از طرف دیگه از اطرافیانم بخاطر برخوردهاشون که باعث بوجود اومدن چنین مشکلاتی برای من شدن دلگیر میشم...استاد میگه آدم ها تکامل پیدا می کنن...شما نباید با بچه هاتون اونطور که والدینتون با هاتون برخورد کردن رفتار کنین...

پ.ن بی ربط!:یه بار سر کلاس روانشناس گفت  من هر وقت تو رو میبینم یاد یه شخصیت کارتونی می افتم،اما یادم نمیاد دقیقا کدومشونه..تا اینو گفت  هری دلم ریخت.چون تازه یه سوتی بد داده بودم و فک کردم میخواد منو به یه شخصیت مضحک تشبیه کن! سریع یکی از دخترا گفت" آره...آره! شبیه دختر مهربون ِکارتون ِ مموله!"...اونم گفت آره اما انگار هنوز به اون جوابی که میخواست نرسیده بود. چند وقت بعدش  با مادر خانومی تو اتاق روانپزشک بودیم و داشتیم حرف می زدیم، اومد یه سر زد و در مورد من صحبت می کردیم، موقع رفتن یهو برگشت با حالت اینکه یه چیز مهم کشف کرد و در واقع اورکا ،اورکا گویان! به دکتر گفت: آلیس در سرزمین عجایب! دقیقا مثل اونه...روانپزشکم گفت" اون فیلم تیم برتون،..آره شبیه ش"...اون: نه کارتون ِ آلیس در سرزمین عجایب.خودشم تو سرزمین عجایب ِ خودشه! از اون به بعد هم گاهی اوقات منو آلیس صدا می زنه!

آخرین جلسه ایی هم که رفته بودیم،سر ِ کلاس   مثال های مختلف می زد،در مثال دومش منو مورد عنایت قرار داد دوباره! میگه :"من از قیافه ی ...خوشم میاد وبه این خاطر برم لپشو بکشم!..نمیشه که! شوهر داره! کس و کار داره!"...وای منم مثل بی ظرفیتها یه لبخند پهن رو لبم بود! خجالت داره واقعا! چرا خیلی از ما خانوم ها کیف می کنیم وقتی یکی از ظاهرمون تعریف می کنه؟چرا منو با این قیافه ی 2*8 ام اینقدر بی ظرفیتم!!! حالا اگه نازنینم بفهمه چنین حرفی زد احتمالا رنگ غیرتش قلمبه بشه! آخه اونم چند وقته هی لپ ِ منو میکشه!

پ.ن: وقتی از دوبلاژ گفتم ،یاد سریال "گار گاه و رکس " افتادم. اون اویل که شبکه ی 3 ره افتاده بود پنجشنبه ها نشون میداد...من با اون سنم، عاشق گارگاه بودم و همینظور صداش! هنوزم عاشق صدای اون آقاهه هستم اما 6-7 سال پیش وقتی اون بازیگر رو تو فیلم ژولیش سزار دیدم فهمیدم یا من بزرگ شدم و سلسقه ام عوض شده یا موقع بچگی کلا در پیت پسند بودیم و یا میون بازیگرهای جداب دیگه اون قیافه ایی واسه خودنمایی نداشت!..به هر حال یادش بخیر!...یه چیز دیگه...من از بچگی عاشق قیافه ی گریس(؟) همون دختر مو مشکی بودم. تو ذهن من بعنوان یکی از زیباترین چهره های کارتونی حک شده.

پ.ن: عجب ملغمه ای(؟) شد این نوشته!

این چه حسیه...چه حالیه...!

*دلم واسه خودمون می سوزه که اینقدر تشنه ی شادی هستیم...دیشب رفتیم سینما ملت که "ورود آقایان ممنوع" رو ببینم. بعد از خرید بلیط تو پارک شلوغ و در میون انبوه جمعیت را ه می رفتیم تا به ولیعصر برسیم و بعدش بریم "پردیـــ.ــس" شام یخوریم. صدای موسیقی شاد و بلندی میومد و معلوم بود از این جشنهای شهرداریه.صندلی چیده بودن و حسابی شلوغ بود و ملت رو پله ها نشسته بودن و آهنگ "این چه حسیه ...چه حالیه ...چرا من رو هوام" داشت پخش میشد. منم که تا اینو میشنوم یاد جنب و جوش بدنسازی و فازی که این آهنگه میداد می افتم.گفتم وایستیم من اینو بشنوم بعد بریم. هی هم می گفتم..."چی میشد اگه الان همه می تونستن پا بشن و برقصن و شادی کنن و انرژی بگیرن"...و واسه خودم اونجا رو با آدم های لبخند به لب که  در حال رقص و شادی هستن و همه آدم های باظرفیتین! تصور می کردم.رویای شیرینی ِ خیلی شیرین...رویایی که احتمالا با خودم به گور می برم!به هر حال ما رفتیم سراغ کار خودمون...آخر شب دوباره صدای سر و صدا و دست زدن و سوت و کف میومد...دف و نی میزدن و مردم شاد بودن و خوش...صدای خوشی بود و دیدن چهره های شاد مردم و بعضا دختر بچه هایی که می رقصیدن دیدنی بود...همه با لبخند بودن...همه،حتی خودم!  دف نواز ِ حرکات محیرالعقول! انجام میداد و ملت هیجانزده میشدم..همه دنبال بهانه های کوچک بودن برای شادی...دنبال کوچکترین بهانه ها...

آخرش که برنامه داشت تموم میشد و موسیقی آروم  گذاشه بودن...یه پسره به همراهش می گفت"وایستین! نرین ...حالا نویت تانـــ.ـــگو ئه"

*ساعت 1 شب تو میردامـــ.ـــادیم. ماشین راهنمایی و راندگی یکی از لاین ها رو بسته. همه از لاین سمت راست میرن...و ما هم داریم فک می کنیم چه خبره .عزیزکم میگه "حتما دارن خیابونو درست می کنن"...اما نمی دونم چرا من بخاطر شلوغی ماشینها و حس بدی که دارم استرس می گیرم...یه دره جلوتر که می ریم ماشین ها ی نیروی انتــــ.ـــظامی به فاصله ده متر ده متر تو بلوار ایستادن...خیلی جدی میگه:"مانوره...دارن مانور میدن!"...منم فک می کنم این نصف شبی این چه مانوریه!!! یه ذره جلوتر ش شلوغی شروع میشه...ماشین های با پوستر هایی که نمی تونم چهره اشو تشخیص بدم میبینم...به خورده جلوتر ماشینهاین با عکس موســـ.ـــوی و پارچه های سبــ.ــز و صورتهای سبــ.ــز و دخترهایی که گلِ سر ســ.ـبز به سر زدن ...دختر و پسرهای با تیپ امروزی...دخترها با مانتوها ی کوتاه!! جفتمون با چشم های از حدقه در امده ودر حالی که از تعجب دهنمون باز مونده داریم نگاه می کنیم! جمعیت زیاده. یهو میگه"نکنه مرده!" ..منم بنا به عادت مالوف(موقع مواجه شدن با مصائب!) یهو از ته دل میگم:" یا  حسیـــــن"!! در همین حال و در حالی که تپش قلبم فجبع شده به سربازهایی که کنار خیابون  ایستادن و به مردمی که گوشه و کنار ایستادن و خیره شدن به اینها نگاه می کنم.در عجبم چطور همه در صلح و آرامشن! کسی نمی کوبه تو سر کس دیگه!کسی هم خودش رو جر نمیده!یهو صدای بلندگو میاد که آقاهه با لحن عصبی یه چیزی میگه که من متوجه نمیشم و فقط دارم با صورت کاملا متعجب این ور و اون ور رو نگاه میکنم و حتی حس میکنم بقیه هم دارن منو با تعجب نگاه می کنن! نمی تونم هیچی رو پردازش کنم ...یهو میگه" ای بابا فیلمه!"....

از اونجا خیلی دور شدیم اما من ساکتم.بدون هیچ حرفی..حالم هنوز بده. هضمش سخته! دیدن اون همه ماشین نیروی انتــــ.ـــظامی، بعدش جمعیت اونچنینی و بعد فهمیدن اینکه فیلم یوده!!

p.s  "ورود آقایان ممنوع" همیشه اولین چیزی که به یادم میاره مغازه های لباس زیر فروشیه!

اندر مزایای حمــ.ـــام و واژگان جدبد

*با اینکه بارها اینو درک کرده بودم،دیروز برای چندمین بار به نعمت وجود حموم پی بردم!تنها جایی که راحت و بدون هیچ ماسکی و عریــــ.ـــان ِ عریـــــ.ــــان می تونی بری و زیر دوش گریه کنی و نه نگرون قرمزی چشمات باشی و نه صدای هق هقت!

*جلوی ظرفشویی ایستاده بودیم و داشتیم ظرف می شستیم. من با اسکاچ می شستم و اون آب میکشید. مدلی که معمولا مخصوص ِ خودمونه! و امیدوارم همیشه همینجور بمونه.چون هم ظرفا زود تموم میشه و هم  حتی موقع ظرف شستن  آدم می تونه از هم صحبتی با عزیزش لذت ببره! من دیروز شدیدا عصبانی و ناراحت بودم.البته ربط خاصی هم به نازنینم  نداشت... یهو وقتی عمیق در فکر بودم و ظرفا تو دستم بود با لبخند  سمت راست صورتش میاره جلو و با لحن خاص ِ این موقع هاش  میگه:" بزن دیگه ، بزن! خیالت راحت بشه!"... منم یه چند ثانیه نگاش میکنم و بعد گونه اشو می بوسم!...میگه:"اِ ...زدی الان؟! یکی دیگه ...یکی دیگه...یه بار دیگه بزن!!!"

شب وقتی داره میره ،میگم بیا بزنمت!!...از دیروز "زدن" در فرهنگ واژگان ما معنی تازه ایی پیدا کرده...

*همین چند وقت پبشا بود که گفتم معتاد ِ خریدم و گاهی اینقدر میخرم و می چپونم تو کمدم اصلا یادم میره دارمشون و همینطور نو و استفاده نشده می مونن! الان که داشتم یه دستی به سر روی قسمت ِکیف کمدم میزدم دیدم صاحب 3 تا کیف نو شدم که پاک فراموششون کرده بودم...یکیش 6-7 پیش مامان از تی تی گرفته بود و وقتی اومد خونه و دیدم واسه من کیف خریده مثه بچه ها ذوق مرگ شدم!!دوتاشم چند ماه پیش از هایپر گرفته بودم... یک کیف کیسه ابه کوچولو که روش عکس و نت ِ موسیقی  و پروانه است  واسه همین من دوسش دارم (البته کیف ِ مثلا بچگون است و کیف استخر بچه هاست !!اما من اینجور چیزا حالیم نمیشه)و یدونه کیف کمری سبز واسه سفر...

* همین الان دیدم از تی وی صدای "جونمون بستیم به جون هم ...نمی تونیم بدون هم ..من و تو که رسیدیم به هم دیگه حالا شدم نفس هم...زندگیمون هر روز بهتر میشه...عشقمون کم نمیشه..." میاد! منم اینو خیلی دوستش می دارم و اولین بار تو عروسی یکی از نزدیکان که پاییز 88 بود شنیدمش! و هر وقت هم می شنومش همش یاد اون عروسی و شب خوبی که داشتیم می افتم. بهترین عروسی تموم عمرم بود .البته من خیلی عروسی نمیرم اما این یکی خیلی خیلی خوش گذشت...از دی جی خوب و پر انرژی و گروهشون تا پذیرایی پشت سر ِ هم و قسمت سفرخونه و غذاهای محلی،مراسم کیک برون! ؛ همه عالی بود! ...یادمه منم به اصرار برادرجان و یکی از اقوام رفتم تو پیست رقص! و کلا عقدمونو خالی کردیم...حالا اولش یه پیرمرد همسن بابام سیریش شده بود و بعدش یه پسر جوون که احساس می کرد ته خوشتیپیه....عروسم با اینکه از فوامیل! ما بود اما  مدتها بود ندیده بودمش...خیلی ناز بود.خیلی...آرایشش هم نه غلیظ بود و نه بی روح...البته همه بعد از اینکه عکسشو دیده بودن میگفتن شبیه خواهر خانمی ماست! برادر جان هم می گفت تو فامیلمون دو تا قیافه ی خوب بوده، اونم یکیش همین عروس ِ بود و یکیش هم خواهر خانمی ِ ما!!!...در تموم عمرم هیچ وقت یادم نمیاد برادرم منو تحویل گرفته باشه...همیشه فقط از خواهرم تعریف میکرد و از من هیچی! خب من نمیگم خوبم اما ...خب به هر حال...این آهنگ یهو باعث شد برم تو یک سال و نیم پیش...

خداییش کلی خرج کرده بودن...من خودم  به شخصه عروسی باشکوه رو دوست دارم البته اگه پولش باشه.ازطرفی هم آدم حیفیش میاد اون همه پول رو یه شبه به باد بده...البته همون خرج اونها یه شب ماندگار و با شکوه رو در خاطر من ساخت..برای همیشه!

پ.ن:خیر سرم خواستم یه بار کوتاه بنویسم باز نشد!

مغنی ملولم دو تاری بزن!!

*تنها صدایی که در سکوت  این ساعت نیمه شب ها شنیده میشه صدای جیریک جیریک جاروی رفتگر روی آسفالته و نمی دونم چرا هر وقت این صدا رو می شنوم دلم عجیب می گیره...مثل نوای زدن زخمه بر روی تارهای ساز...یک نوای محزون...

دلم هم واسه خودم می سوزه و هم رفتگرها!!! پنجشنبه شب غیر از این صدای محزون،صدای دوف دوف پارتی همسایه هم می اومد...دو تا قشر کاملا متضاد ،در دو حال ی کاملا متضاد!

معمولا شبا جرات ندارم پرده رو کنار بزنم و بیرون رو نگاه کنم...از بچگی از این کار وحشت داشتم.اون شب اما یهو تموم ترس ها از بین رفت و پرده رو کنار زدم...رفتگره یه پسر کم سن و سال بود با یه صورت درهم و ناراحت و داشت پاکتی که ملت ـ بی ملاحظه تو خیابون انداخته بودن رو بر میداشت...

** تقریبا ۳-۴ هفته پیش که دنبال خونه بودیم به پیشنهاد من و در راستای حداقل مقداری نزدیک بودن به خونه ی خودمون  یه سر هم به ســ.ــوهانک زدیم! حقیقتش من تا به حال اونجا نرفته بودم وقتی داشتیم می رفتیم و مسیر داشت خیلی عجیب و غریب میشد همسر خان هی می گفت "اینجا دیگه کجاست منو آوردی.." و کم کم داشت می رفت رو مود غر!(حالا طفلک بچه اهل غر زذن هم نیستا! اما من قبلش برده بودمش از.گل و دقیقا از بدترین جای ممکن رفتیم و خیلی فجیع بود حتی مثلا طرف از تو ماشین با صدای بلند به یکی فحش مــ.ــادر میداد... کوچه ها هم که خیلی باریک و بز رو بودن و طول کشید تا رسیدیم به آبادی و قسمت خوبش!!!) خلاصه کلا سو.هانک بیشتر شبیه یه ده خوش آب و هوا بود...
وقتی رسیدیم اونجا کلا نا امیدانه کوچه های پر شیب و نا جور رو طی کردیم تا رسیدم به اون آدرسی که بنگاهی داده بود،...(همه تیپ خونه بود...از خونه های معمولی و خوب گرقته تا خونه های خیلی خیلی معمولی!! ا)...اوووووه! کل تهران زیر پات بود! بدون هیچ ساختمونی....بدون هیچ صدایی...هواش هم خوب بود.دقیقا کنار دستت هم کوه بود...روبه روی خونه هم یه فضا درست کرده بودن که در حال پارک شدن بود و همون موقع هم کلی دختر و پسر نشسته بودن و از اون سکوت و منظره لذت می بردن....

اما متاسفانه خونه تناسبی با ایده آل های ما نداشت...منظره و محیط جوری بود که با وجود اون راه بد و خونه ی نافرم، حتی  عزیزکم  هم  وسوسه شده بود به گرفتنش ! اگه می گرفتیمش زمستون ها باید رسما تو کوچه ها اسکیت بازی می کردیم!!...منم که عاشق کوه و برف و سرما!(البته احتمالا وقتی اونجا با مشکلات رفت و آمدی رو به رو میشدم معنی لذت رو می فهمیدم)...

 حالا من خیلی شبا یاد ـاونجا می افتم و دوست داشتم الان اوجا می بودم و در حالی که باد لای موهام میپیچه، تو اون سکوت به اون همه چراغ هایی که چشمک می زنن خیره بشم و مثل  همیشه فک کنم تو هر کدوم از این خونه ها و اتاق ها چه خبره و چه جور آدم هایی توشون زندگی می کنن...آیا خوشبختن؟شادن ؟ عاشقن؟ غمگینن؟ دل شکستن؟ درگیر عروسی ان یا خدای نا کرده... 

پ.ن:راستی پریروز  زندگی مجازی! من ۵ ساله شد! ...تجربه ایی که بزرگترین دستاوردش آشنایی با دوستها و انسان های نازنینی بود..

پ.ن:خدایی ناکرده به ساکنین این محله های محترم  بر نخوره... امیدوارم اگه کسی از اون مناطق گذرش به اینجا می افتی منظور پشت این لغت ها رو گرفته باشه و برداشت بدی نکنه...

THANKS GOD

باید از خدا خیلی ممنون باشم که در چنین روزی پای تو رو به این دنیا باز کرد....تویی که هنوز تونستی بخش بزرگی از معصومیت کودکیت رو حفظ کنی. تویی که قلبت اونقدر پاک ِ و ذهنت اینقدر وسیع...

باید از خدا ممنون باشم بخاطر آفرینش این بنده اش! ...بخاظر کسی که به راحتی می تونم به خیلی از رفتارها و اخلاق هاش افتخار کنم... می تونم بهش اعتماد کنم...کسی که برای من  با تموم مردهای دیگه فرق داره و این فرق بخاظر رفتار و منش ِخوبشه...کسی که مثل هیچ کس نیست...کسی که نه فقط تو حرف بلکه با کارهاش بهم نشون داد که من چقدر براش مهمم و چقدر منو دوست داره...

می دونم خیلی اذیتت کردم و می کنم!میدونم خیلی سختی کشیدی بخاطر کارهای من...بخاطر اخلاق های بد من ...بخاظر حرف های ِ من...می دونم هنوز با زندگی ایده آلمون فاصله داریم اما آرزو می کنیم روزی ما هم "یک عاشقانه ی آرام" داشته باشیم..."یک عاشقانه ی آرام ِ آرام!

می دونم تو ئی که تا قبل از آشنایی با من اونقدر در تحصیلت موفق بود ی بعد از آشنایی مون ،بخاطر وقتی که برای من گذاشتی، بخاطر لحظه هایی که من حالم بد بوده و می خواستی کنارم باشی  چقدر از تحصیل و کارت عقب موندی!می دونم برات سخته که نمره هات خوب نباشن یا نتونی پروزه هات رو به موقع تحویل بدی.توئی که همیشه منظم بودی و از دید ما بچه تنبلها!، احتمالا از اون بچه لج درار های کلاس!!!

بهت افتخار می کنم بخاظر تموم خوبی هات... و از خدا می خوام همیشه همینقدر خوب بمونی و تازه بهترم بشی!:دی...بهت افتخار می کنم بخاطر ِ دل مهربون ت که هنوز مثل دلِ همون پسر بچه ی شیطون و خوشگل توی عکس های بچگیت... بخاظر پدر و مادر خوبت بهت افتخار می کنم،کسایی که فرزندی مثل تو رو تربیت کردن...بخاطر رو راست بودنت،مدال المپِِ.یادت!!، بخاطر هوشی که خدا بهت داده و برعکس من این موهبتش رو بی پاسخ نذاشتی!، بهت افتخار می کنم که نخبه ی این کشور حساب میشی و من تونستم با تو به "جشن ازدواج نخبگــ..ِِِـــان" برم و از خودمم خجالت بکش! اما تو باز سعی کنی بهم روحیه بدی و همش وقتی موقع چک کردن لیست یا جاهای دیگه  ازت می پرسیدن "خودتون نخبه اید یا همسرتون"،تو بهم بگی "چرا قیافه ی تو به نخبه ها می خوره،اما مال من نه؟ چرا همه فک می کنن اسم تو باید باشه"..."ببین کشور  رو از داشتن یک ***خوب محروم کردی"..."الان تو هم باید جایزه می گرفتی ها..."و ...و ....

خیلی از کارهات منو یاد اخلاق های خوب پدرم می اندازه...ممنون که با تحمل حرف ها و اشک های من باعث شدی این پل بینِ منو و پدرم که این چند وقته بخاطر یک سری مسایل فرو ریخته بود دوباره احیا بشه و پدرم باز برام بشه بهترین پدر روی زمین...

قبلا  هم بهت گفتم بعد از مرگ پدرم و سختی های زیادی که در زندگیم کشیدم ،فک می کردم حالا که خدا یکی از مهمترین مردهای زندگیم رو ازم گرفته ،حتما یک مرد ِ خوب ِ دیگه نصیبم میکنه...

دوستت دارم کوچولوی من!مرد ِ خوب ِ من...

تولدت مبارک باشه نازنیم...ایشالا به تک تک آرزوهات در کنار ِ من برسی !!!! :دی...همیشه تنت سالم باشه و دلت خوش و روز به روز موفق تر باشی...

 

این سفیر های خداوند....

دارم تلاش می کنم دوباره انگیزه ها رو احیا کنم... بدون انگیزه زندگی خیلی سخت میشه. هر چند من همیشه مشکل نگه داشتن انگیزه رو دارم! زود انگیزه هام از بین میره یا هدفهام زود زود عوض میشه...

با اینکه این روزها بیرون رفتن از خونه برام خیلی سخته و غیر از نداشتن حس و حال و سنگینی که بیرون رفتن این روزها برام داره می؛ خوام یه چند تا کلاس برم که حداقل روزهای عمرم به بطالت کامل نگذره...

دوباره وقتی بیرون از خونه می رم استرس می گیرم! جاهای شلوغ که بدتر میشه اوضاعم...تا میرم بیرون بیشتر چیزهای زشت جلوی چشمم میاد نه زیبایی ها! هی سعی می کنم به جای چهره های عبوس و نگاه های غضبناک مردم و حتی فحش و بد و بیراه ها و دعوایی ها که تو روزهای گرم خیلی بیشتر میشه، به بچه ها ،این سفیر های خدا بر روی زمین فک کنم  که چطور تو دنیای خودشونن...

ولی خیلی از اونها با وجود کوچیکیشون خیلی از زشتی ها  رو می بینن و میفهمن و به روی خودشون نمیارن...مثل همین پیشو کوچولوی ما...همین عزیز دل من. که من می میرم واسه اون حرف زدن قشنگش و وقتی بغض کنه منم گریه ام می گیره...حیف که امیدی ندارم اونا تا دنیایی زیباتر از ما زندگی کنن...

آخه حتی بعضی از این بجه ها هم از پدر و مادرشون دروغ گفتن و رل بازی کردن رو یاد گرفتن! مثل بچه ی یکی از نزدیکان ما...اصلا حس نمی کنی معصومیت بچگانه تو وجود این بشر باشه! از همین حالا ذاتش خبیثه...مثلا اگه آروم بری و بهش بگی "تو اتاق من نرو..."، زر زر کنان و با چشمانی اشک بار میره پیش پدر و مادرش که این منو کتک زده!!!

به قول نازنینم بچه ها" آمپر سنج" خونه ان!... دقیقا از رفتار بچه و از ترس ها و یا نوع حرف زدن یک بجه میشه فهمید رابطه ی پدر و مادر تو اون خونه چجوریه...

با اینکه الان بر عکس چند سال پیش حس مادرانه در من خیلی فروکش کرده اما خیلی وقتا فک می کنم اگه من سرپرست و مسئول یک بچه بودم باهاش چطور برخورد می کردم؟  چی کار می کردم که از کودکیش لذت ببره؟ بازی کنی، اعتماد بنفس داشته باشه،خودشو دوست داشته باش،بتونه حق خودشو رو بگیره وبدونه همیشه باید راست بگه و ....و ...و....

و تو بعضی چیزا مثل من نباشه! نو جوونی و بلوغش رو چطور میگذرونه؟ اولین عشقش و رابطه اش چطور میشه و ...

قبلنها گاهی با نازنینم که از این حرفها می زدیم می گفت"من می ترسم تو به بچه زیادی آزادی بدی و از اونور بیفتی...!"....نمی دونم ولی وقتی به سن نوجوونی رسید تلاش می کنم که باهاش دوست باشم و درکش کنم.بخاظر عاشقیتهاش سرزنشش نکنم و امیدوارم یتونم بهش بفهمونم که می تونه با کسی باشه اما باید حواسش خیلی به خودش و قلبش باشه و چهارچوب های خاصی رو واسه خودش حفظ کنه...حتما اون موفع فک می کنه من درکش نمی کنم و نمیفهمم چه شاهزاده ایی! در زندگیش پیدا شده و فک میکنه من خیلی قدیمی فک می کنم!!...چه جوری می تونم بهش بگم عشق خیلی زیباست ولی هر حسی عشق نیست....چه جوری بگم مراقب قلب کوچک و مهربونش باشه...الانه که اشکام سرازیر بشه...

پ.ن: قدیما چطور ده تا بچه رو با هم بزرگ می کردن؟! خب خدایی همشون هم که خل و چل از آب در نمیومدن...فک می کنم این روزا آمار بیماری های روانی خیلی بیشتر از قدیمه.من واقعا نمی دونم اونا چی کار می کردن....چقدر پدر و مادر بودن مسئولیت سنگینیه...چرا خیلی ها این سنگینی رو درک نمی کنن؟!!

پ.ن:از رنگ مشکی متنفرم! اما این قالب رو فقط بخاطر عکسش و بودن کتاب p.s I love you  واسه یه مدت میدارم باشه.

گذشته هایی که نمی گذرند....

گاهی فقظ یک لحظه که یادت می افته چه ها که نکشیدی...چقدر تلخ و سیاه بودن بعضی روزها ،یهو اشک ها سرازیر میشن. هر چقدر هم سعی کنی آروم باشی باز یه لحظه بعدش دوباره صورتت بی اختیار  خیس میشه...

پس چرا گذشته ها نمی گذرن؟!...

 

انسان های بی مسئولیت

نمی دونم  تا کی این آدم های بی مسیولیت و بی فکر که غیر از جون خودشون انگار جون بقیه ارزش نداره یا فک می کنن اتفاق فقط واسه دیگرون می افته، می خوان جون یقیه آدم های بی گناه رو بگیرن یا ناقصشون کنن...

این عشق های  شوآف و لایی کشیدن کی میخوان بفهمن که این کاراشون اصلا کول و بامزه نیست....

تا کی ما باید حجله هایی ببینبم از عکس جوون ها یا بچه ها....

آخرین بار که رفتم فرودگاه راننده ی آژانس قلب ما رو آورد تو دهنمومن پس که با سرعت بالا می رفت و تموم مدت سرش تو گوشیش بود داشت تکست می زد و احتمالا با دوست دخترش دعواش شده بود...

یا اون راننده تا کسیی که با ماشین قراضه اش با سرعت سر سام آور تو بارون می رفت هر دو دقیقه یکبار بر می گشت زل می زد تو صورت دختری که کنارش نشسته بود.پیر مرد بودهاااا

یا راننده های ماشین سنگین که فک می کنن بقیه سوسکن و یهو از لاین 3 با سرعت زیاد ، می گیرن روت و یادشون می افته باید  از همین خروجیِ بغل باید برن.

یا آدم های پیاده ایی که تو اتوبان از زیر پل عابر پیاده با وجود سالم بودن و جوون بودنش رد میشن و فک نمی کنن اینجوری یه آدم بپچاره ی دیگه رو بدبخت می کنن...

به قول عزیزکم بعضی وقتها وازه ی "گاو" واسه چنین آدم های خیلی زیاده! گاو فایده اش به بقیه می رسه و گوشت و شیر و پوست و حتی فضولاتش!! قابل استفاده است اما این آدم های بی مغز  چی؟!!

از وقتی فهمیدم این دوست عزیز برادرش رو در تصادف از دست داده یک لحظه هم از ذهنم دور نشده...واقعا متاسفم شدم...می دونم هیچ وازه ایی نمی تونه تسلی باشه برای درد ِ این دوست...

نمی دونم تا کی باید خبر های بد این چنینی هی بشنویم و ببینیم، حتی در این دنیای مجازی...یک ماه و نیم پیش  که دختر خورشید در اوج جونی اش در تصادف از دست رفت.

 

روزنگار دیروز

1#دیشب داشتم برنج میذاشتم واسه شام. می خواستم تا قبل از رسیدن برادرجان غذا آماده باشه.جلوی ظرفشویی ایستاده بودم و می خواستم تو قابلمه ی برنج آب بریزم. میاد از پشت بغـــ.ــلم میکنه و شروع میکنه به بوسیـــ.ــدنم!...منم مثلا همچنان دارم کار خودم رو انجام میدم و باز مثلا عین خیالم نیست و دارم تو قابلمه آب می ریزم.. یهو با خجالت و صدای آروم میگم"خب من یادم رفت چند پیمانه آب ریختم!"...همین میشه دیگه!گاهی خدا همچین ضایعت میکنه که...

اون هم از خنده غش کرده بود. سری بعد  دیگه بلند بلند پیمونه های آب رو واسم میشمرد...

2#بعید می دونم هیچ آدمی رو زمین باشه که ماساژ دوست نداشته باشه...همیشه وقتی تو تی وی آدم ها رو میینم که با آرامش ولو شدن رو تخت و بین شمع و عودن و یکی دیگه پوستشون رو با روغن و لوسیون ماساژ میده کلی بهشون حسودیم میشه(البته با معیارهای بهداشتی من احتمالا فقظ باید اونجا خونه ی خودم باش تا بتونم ریلکس باشم!)...تبلیغ یه سالن ماساژ بانوان ِخیلی شیک و تر و تمیز رو تو ونک هم دیدم اما خب بعید می دونم هیچ وقت بتونم برم امتحانش کنم...

بخاطر خشکی شدید پوستم تو فصل سرد همیشه به بدنم لوسیون می زنم و خدا رو شکر خیلی وقتا عزیزکم این کار رو برام انجام میداد و خوب هیچ چیز بهتر از یه ماساژ و لوسیون کاری این مدلی تو اتاق خودت نیست...یه مدت بود لوسیونم تموم شده بود و چون هوا گرم شده دیگه لوسیون مالی! نمی کردم ...هر وقت عزیزکم خونمون بود و من از حموم میومدم میگفت"نمیخوای لوسیون بزنی؟"...

چند وقت پیش یه لوسیون بدن هلوی ایوروشه گرفته بودم. اما خب هیچ روز حوصله ی استفاده اش رو نداشتم. دوباره دیشب که از حموم اومدم میگه" یه ملافه بنداز رو تختت تا واست لوسیون بزنم"...منم اولش دو دل بودم ولی بعد گفتم چی از این بهتر!

آخ! حس می کردم از نوادگان کلوئپاترام! تو نور ملایم و رو تخت خودم ،ماساژ با دست هایی که وقتی پوستت رو لمس میکنن احساس بهت منتقل می کنن و مطمئننا مثل دست های هیچ ماساژوری نیستن،بوی خوشمزه ی هلو و خنکی لوسیون و ...

میگم:"دلم میخواد خودمو گاز بزنم ! عجب هلویی!"

لوسیونش خیلی زود جذب شد و بعدش پوستم یه نرمی لذت بخش پیدا کرده! بنظرم لوسیون خیلی خوبیه...

می دونم قبلا ها گفتم که حموم و دستشویی و  نوع تزئیناتش واسم خیلی مهمه!دوست دارم یه روزی حموم رویایی خودم رو داشته باشم...یه حموم با پنجره ی بزرگ و نور گیر و  کلی شمع و عود و لوسیون ها و ماسک های مختلف...(البته احتمالا اون موقع هم حوصله ی استفاده ازش رو نخواهم داشت!!)

آهان!قرار شد یه روزم من واسه اون طفلک لوسیون بزنم!

اون دختر خوشگه که تو عکس بالا میبینین اسمش "گیس گلابتون"! نردیک یه ساله که با من زندگی میکنه و من هنوز مثل روز اول عاشقشم!

پینوشت خودپسندانه و برو بابا  ئانه!!:وقتی گفتم" حس می کنم از نوادگان کلوئپاترام ..." میگه:" معلومه ...از خوشگلیت معلومه باید از نوادگانش باشی"....

دیشب موقع پهن کردن لباس رو بند باز مثل خیلی وقتا صورتم رو میون دستهاش گرفت و زل زد به صورتم و با یه لحن جدی و ملایم مثل خیلی وقتا میگه"ولی جدا خوشگلیا..."

حالا جدا از ظاهر من که شاید کاملا معمولی باشه(شاید نه حتما!) ولی بنظرم خیلی مهمه که حس کنی برای آدم رابطه ات تو یه ملکه ی زیبایی هستی! حالا حتما نه یه ملکه ی زیبایی اما خوبی و به چشم اون زیبائی...خیلی حس بدیه که ببینی آدم رابطه ات زیبایی زن های دیگه به چشمش میاد اما تو رو خیلی نمیبینه.خدا نصسب کسی نکنه!خواهر من کشیدم که میگم!!!

پینوشت: دیشب اولین خورشت قیمه ی زندگیم رو پختم!جونم در اومد اما خوشمزه شد.

پینوشت:دوست ندارم اینو بگم و خودمم حس جالبی از گفتنش ندارمانگار تو یه رابطه بد نیست آدما بنا به مشغله هایی که دارن چند روز از همه دور باشن...پریروز برای اولین بار ! یه کارت موزیکال براش میل کردم.شب که گفت سرش خیلی درد میکنه و نمی تونه درس بخونه وقتی پای تلفن گفتم میلش  رو چک کنه بعدش یهو سردردش خوب شد و انرژی پیدا کرد واسه درساش...

پینوشت: وقتی شب خوایهای عجیب و غریب دیده باشی و حس و حال نداشته باشی ،روزش همش فکر های عجیب و غریب و مسخره از دهنت رد بشه ،غروبش وقتی این چیزا رو ببینی واست خیلیه...

تازه کلی هم دو نفره با آهنگ "   " Come to me baby Don't keep me waiting"  ِ خانوم cher رقصیدیم. این آهنگ فوق العاده رو خیلی دوست دارم..مگه میشه چنین چیزی رو دوست نداشت؟

Come to me baby
Don't keep me waiting
Another night without you here
And I'll go crazy
There is no other, there is no other
No other love can take your place
Or match the beauty of your face
I'll keep on singing till the day
I carry you away
With my love song, with my love song

 

 

 

یک یاداشت کاملا زرد!

۳*رعدو برق...بارون...صدای باد ...بوی خاک...پنجره ی باز...هات چاکلت...دِرتی دنسر انریکه و لذت!

2*به طرز عجیبی چند وقته که از خرید کردن لذت می برم و انگار یه جورایی اعتیاد پیدا کردم.وقتی با عزیزکم بیرون میرم اگه خرید خاصی نکرده باشم فک می کنم یه جورایی بیرون رفتن بی ثمر بوده.البته اصلا مهم نیست چیزی که می خرن گرون باشه یا ارزون یا کوچیک یا بزرگ...اتاقم هم داره پر میشه با کیسه های خرید که خیلی وقتا بعد از خریدشون باز نمیشن! یعنی یه جورایی فقط حرص مالکیتشون رو دارم و بعد از اینکه می خرمشون خیالم راحت میشه و وقتی یادم می افته خوشحال میشه!البته یه گوشه افتادنش بخاطر تنبلی و بی حوصلگی مزمن من هم هست! گاهی اینقدر می خرم  و می چپونم تو کمد که اصلا یادم میره چیا دارم و وقتی می بینمش دوق می کنم.البته اگه لباس باشن ممکن بعد از اینکه فصلشون تموم میشه ببینمشون!...دیگه جوری شده که خریدا رو از مامانم قایم میکنه چون اگه ببینه کلی سرزنشم میکنه.برادر جان هم همینظور! گاهی عصبانی میشه میگه "آخه تو چرا چشمت سیر نمیشه؟!"(البته اینو  فقط در مورد شکلات میگه!)...منم تو دلم میگم حالا هر کی ندونه فک می کنه من ندید بدیدم یا تازه به دوران رسیده!!(البته فقط خدا می دونه من تو کدوم دسته ام!:دی)...تا دو-سه سال پیش خرید کردن یکی از سخت ترین کارا واسه من بود.الانم  خرید تفریحی رو دوست دارم یعنی بدون اینکه دنبالش باشم یهو جلوی چشمم بینمش و خوشحال بشم. اگه به نیت خرید یه چیز خاص بیرون برم معمولا لذتی ازش نمی برم!

یه جورایی حس عذاب وجدان دارم از این عادتم! دوست ندارم به جمع دخترهای احمق بپیوندم! همونهایی که غیر از خرید کردن و ظاهرشون هیچ مسئله ی دیگه ایی تو دنیا براشون وجود نداره. دوست دارم  خیلی کارهایی که قدیم ازشون لذت می بردم و یه جورایی کار ِ حسابی بودن باز تو لیست لدت مندی هام!!! اضافه بشه!  نمی خوام روند نزولی داشته باشم! منی که تو 14-15 سالگی  هم خیلی جلوتر از هم سن و سالها فک می کردم چه برسه به بعدش...از طرفی هم واقعا از این کار لذت می برم! می دونم عزیزکم خیلی به این چیزها حساسه. به اینکه نکنه من تبدیل به زن ِ کودن بشم! یه مشکل هم اونه که قشر اونا دیگه زیادی به مفید بودن اهمیت میدن!!گاهی وقتی خودمو با اون مقایسه می کنم خجالت می کشم! البته نمی دونم شاید یه آدم دپرس باید لذت بردن و خوشحال شدن جز اولین الویتهاش باشه!.... اونم هی سرزنش میکنه چرا تو انگیزه هات رو زود از دست می دی؟ فک کن ببین واقعا چی از زندگیت میخوای.چی کارایی واقعا دوست داری انجام بدی...تا یک موفقیت شخصی بزرگ نداشته باشی اعتماد بنفس پیدا نمی کنی...کلی حرف این مدلی تو دلم مونده اما بس دیگه زیاد دارم حرف می زنم .شام هم هنوز کامل حاضر نیست.بهتره بیشتر از این هم رو خودم سیفون نکشم!

1*دوست داشتم این عصر پنجشنبه یه پایه خوب داشتم و باهاش می رفتم "الماس ایران" و میون برندهای مختلف ویندو شاپینگ می کردیم و تو اون پاساژ که هنوز بنظرم یه جورایی بوی تازگی میده قدم می زدیم و من ذوق می کردم و فوقش برای خالی نبودن عریضه بعلت خالی بودن جیبم فقظ می رفتم از شهروندش خریدهای روزانه امونو می کردم!

جالبه که تا شنبه از وجود چنین مرکز خریدی  بی خبر بودم.معلومه وقتی روابط دوستیم به 0 رسیده باشه و حتی تو بدنسازی هم وقتی بچه های همسن و سال خودم سر صحبت رو با هام باز می کنن ازشون در میرم و فوقش تنها هم صحبتهام یکی دو تا خانوم ِ همسن مامانم هستن که اونام اولش انگار به نیت خواستگاری!!!(من بخاطر نگینهای حلقه ام و ترس از آسیب دیدنشون  واسه بدنسازی دستم نمیکردمش...)اومدن جلو و سر صحبت از اینکه من چه غلطی می کنم و آمار خونواده ام چیه و خانومه بچه هاش خارجن و شوهر خانومه کارخونه داره و چرا من ایران موندم و چرا نمیرم خارج و پسره خانومه تو انگلیس تخصص می خونه و دخترم چند وقته دیگه بر می گرده و حتما باید باهم آشناتون کنم و ...از این جور حرفها!

خلاصه با این اوصاف طبیعیه کلا یه مقدار بوق تشریف داشته باشم! شنبه هم عزیزکم وقتی اومد ؛ گفت حاضر شو بریم بیرون! وقتی هم پرسیدم کجا ؟ می گقت حدس بزن! می خوام سوپرایزت کنم...تو ماشین هم که من داستان "سرخی تو از من " رو که شبش تموم کرده بودم رو براش تعریف می کردم و غرق در گفتن بودم و انصافا مثل همیشه اونم با حوصله به حرفام گوش میداد...از اون خصلتهایی که فک می کنم کمتر مردی داشته باشه! آخرشم یهو دیدم اونجاییم و کلی ذوق و خوشحالی که منو چه جای خوبی آوردی!

اونم برای نمایندگی سواچ سرچ کرده بود و  تو سایتش دیده بود تنها نمایندگی ایرانش اونجاست.بر عکس تصور من که دو تا جمعه بچه رو این همه راه  تا گیشا کشوندم چون فک می کردم  نمایندگیش اونجاست ،خدا رو شکر هر دوبارش هم تعطیل بود!!

حالا احتمالا من اون روز تنها آدمی تو اون پاساژ بودم که بعد از اینکه اونجا 60 تومن از حسابم برداشتم فقط 2400 تومن تو حسابم مونده بود و با چنین موجودی داشتم میون برندها می چرخیدم! هر چند این خالی شدن حسابم واسم عجیب بود!باورم نمیشد تو کمتر از یک ماه؛ یک تومن خرج کرده باشم! هر پی هم فک می کردم خرید خاصی نکرده بودم....

 

تاریخ های سیاه زندگی

دوباره آخر خرداد شد و سالگرد  زیر و رو شدن زندگی من رسید!...میخواستم دیروز برم بهشت زهرا که نشد...می دونم من دختر بدی ام!...دختری که حتی به قولهایی که تو اتاق I c u ،به پدر تو کما رفته اش داد،عمل نکرد،با عث افتخارش نشد.... حتی پنجشنبه نرفت تا یه مقدار پول رو بعنوان هدیه ی روز پدر تو صندوق نگهداری از معلولین ذهنی که بالاتر از نان سحر  ِ بندازه. از قبل تصمیم داشت امروز بره شیرخوارگاه و خیر سرش یه کار خیر انجام بده که هنوز هیچ غلطی نکرده.معلوم نیست این یه هفته چش شده که حس می کنه نیروی جاذبه ی زمین روش صد برابر شده و همینظور داره فرو میره تو زمین...

خیلی دوستت دارم...حتما خودت هم می دونی .منو ببخش بخاطر بدی هام...ببخش...

شاید باید راضی باشم به همین حس آرامش تو خوابهام وقتی میبینمت...که وقتی فک می کنم برگشتی دیگه هیچ بار سنگینی رو دوشم نیست و دلم قرص میشه و میدونم دیگه می تونم نگرون هیچی نباشم...

پ.ن:نوشته ی پایینی چهارشنبه نوشته شده:

انگار یکی –دو روز بود یه بغض گنده گیر کرده بود تو دلم.بعد از خواب دوشب پیش که بابا رو دیدم که برگشته و من چقدر خوشحال بودم  از برگشتش و دل دل می کردم برم بغلش کنم و بگم دوسش دارم و آخرش خجالت رو کنار گداشتم و این کار کردم و یه دل سیر تو بغلش گریه کردم . حس آرامش همیشگی که همیشه از اومدن و برگشت  بابا تو خوابم ها  وجودم رو میگره و و فک می کنم دیگه دلم می تونه قرص باشه و نگرون هیچی نباشم؛سراغم اومد...

دیروز هم بعد از درد و دل های مامان از راه دور و گریه ها و حرفاش دوباره شونه هام سنگین شد. سخت بود که می دیدم با این اوضاع درب و داغونم باید منطقی باشم و مامانم رو دلداری بدم و پشتش باشم...منی که خیر سرم یه زمانی ته تغاری و نازک نارنجی خونه بودم...سعی می کردم با تموم تکنیکهای روانشتناسی که بلدم خودمو  آروم کنم...نمیشد...تو این گرما من سردم بود و لرز کرده بودم... تموم موهای تنم سیخ شده بود و مثل مرغ سرکنده بودم...عصرم در عین بی حوصلگی که کتاب "سرخی تو از من" رو داشتم میخوندم و یک کتاب درسی هم آوردم بود ور دست گذاشته بودم که مثلا بخونم ؛میون بالا و پایین کردن کانالها دیدم m.bc4 داره     Grey's Anatomy رو نشون میده .این سریال رو بنا به دلایل خیلی زیادی دوست دارم ولی خیلی منظم و زیاد ندیدمش. اما دیروز در تموم اون نصف قسمتی که دیدم بغض کردم و اشک ریختم.یعنی یک ثانیه چشم های من آروم نبود. نمی دونم از هنر ِسریال بود یا درد ِ من، یا هر دو!... مخصوصا قسمتهایی که ایزی فک می کرد دِنی رو می بینه .مخصوصا که بازیگر دنی این مرد فوق العاده دوست داشتنی یعنی Jeffrey Dean Morgan   باشه که بخاظر شیاهت فوق العاده اش با خاویر باردم برای من خیلی دوست داشتنیه!...مخصوصا وقتی دنی با بغض به ایزی می گفت : تو بهشت منی، تو باید انتخاب کنی که من باشم یا نه....ایزی می گفت: اگه این زندگی ِ بدون تو جهنمه، من این حهنمو انتخاب می کنم!...

بعد از این کولی بازی ها یه مقدار کمی آرومتر شدم و خیر سرم رفتم حموم.حالا اول میخواستم به خودم حال بدم و شارژر و لوسیون ببرم و حس کنم کلوئپاترام!!!که دیدم وقت کمه و بیخیال بشم و سریع دوش بگیرم بهتره. از شانس قشنگم زیر دوش که بودم یه سوسک 5-6 سانتی کریه و بی ریخت رو دیدم و دیگه خودتون می تونید فک کنید وقتی تو خونه تنها باشی و تو حموم یه سوسک گنده ببینی چه اتفاقی می افته...با کلی ترس و لرز و سلام و صلوات اومدم بیرون و اونقدر ترسیده بودم که حواسم نبود و با بدن خیس زیر کولر وایستاده بودم و از ترس می لرزیدم نه از سرما! آخرش  وقتی عزیزکم رسید و میخواست بکشتش ، سوسکه داشت در می رفت من از ترس مثل بدبخت ها با دمپایی دوئیدم رفتم بالای تختم! خودم از خودم خجالت کشیدم با این قد و هیکلم! یاد اون زن سیاه پوست چاق ِ تو تام و جری افتادم که تا جری رو میدید می رفت رو صندلی و سی تا لایه از لباسش رو میزد بالا تا به لباس . زیر گل گلیش می رسید!!!

آخر شب نمی دونم په مرگم شد که خودم خودمو  عذاب دادم و دلم واسه خودم حسابی سوخت!با گریه خوابیدم و صب هم تا بیدار شدم دوباره اشکها سرازیر شدن و ...

 

گیر ادواری!

*در میون امراض مختلفی که دارم یکیش اینکه خیلی وقتا بد جور خودمو فراموش می کنم و از یه طرف هم شدیدا حال و روز معده ام و پر و خالی بودنش رو احساسم نسبت به زندگی تاثیر میداره!وقتی گرسنه ام و قند خونم پایین نه اعصاب دارم نه حال دارم و نه هیچ چیز دیگه ایی! به قول عزیزکم میرم تو حالت "استند بای"! یه گوشه می افتم و حتی توان بلند شدن و رفتن تا دم یخچال رو ندارم. اون لحظه دچار ضعف هم میشم و در عین گرسنگی مفرط حس می کنم دلم هیچی نمیخواد.

سر همین وقتی عزیزکم می دونه تو خونه تنهام کلی بهم سفارش می کنه و میگه" کوچولو رو سپرده ام به تو!حواست بهش باشه تا من بیام" . اما خیلی وقتا من حواسم به این "کوجولو" نیست و وقتی اون میاد من یه گوشه از حال رفتم...واقعا نمی دونم این مرض مزخرفمو چطور از بین ببرم! شدم مثل بعضی از مردا که وقتی زنی دور و برشون نباشه از گرسنگی می میرن.

حالا در کنار همه اینها و تنهایی این روزای من در خونه،جهارشنبه شب بعد از 1-2 ساعت خواب با بدن درد شدید و تب و حال خراب بیدار شدمو بعدش تا آخر روز کار من ناله کردن و بهم پیچیدن بود.توان بلند شدن رفتن تا دم یخچال و یا درست کردن غذا رو واقعا نداشتم.بالا خره ساعت 7.5  عصر عزیزکم با آش و آبمیوه و ...اومد.فک نمی کرد حالم اونقدر بد باشه...تو کلینک با حال و روز خراب عزیزکم داشت منو می برد سمت اورژانس که یه مردی با پر رویی تموم گفت"آقا ما تو نوبتیم ها!" ...که سریع آقای بغل دستیش گفت "ببرش داخل...ببر رو تخت بخوابه...مگه نمیبینی حالش بده!"... نمی دونم چرا مردم ما روز به روز داره جنسشون بهتر میشه!!

همین دیگه...کلا خرداد ماه به من نمیسازه.روند بهبودی ام هم نزولیه.حال و حوصله ی هیچ کاری هم ندارم.فقظ تو سایت های سواچ می چرخم و مدل ها و قیمت هاش رو نگاه می کنم تا ببینم یه چیز ارزون و خوب پیدا می کنم یا نه....آهان در مورد خصوصیات یه پیانوی خوب هم سرچ کردم و یکی دیگه از سرگرمی های این روزهام اینه که می رم مدل هاشون مقایسه می کنم!حالا خوبه فعلن ها پول خریدش رو هم ندارم!

دلم می خواست تو زندگی ما هیچ سانســـ.ــوری وجود نمیداشت و راحت می تونستیم از دغدغه هامون بگیم...

** فکر کنم آدم باید خیلی بد بخت بشه که دلخوشیش هی دیدن و نگاه کردن به خریدهاش از سفر اخیرش باشه!خدا رو شکر منم  که دچار گیر ادواری ام! الان هم در کنار بقیه گیرها(شمع،شکلات،دستمال!،لوازم تحریر،کاغذ کادو!!!و ... و ...) سویچ کردم رو خرید جینگیل جات!

البته چند وقته کلی مهره و سنگ و از این وسایل تزیینی گرفتم و خودمم شروع کردم به درست کردنشون...سخته اما خیلی با حاله.چون کار دست خودته و از اون مدل فقط یک دونه تو کل دنیا هست!!! فقط حیف فلزهاشون مرغوب نیست و سرب توشه...نمی دونم از کجا میشه جنس خوبش رو گیر آورد.

 

*** ...